سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

فراموشی

یادش به خیر، قدیما فقط لازم بود صفحه رو باز کنم. بعدش خود به خود مطلب نوشته می شد و میرفت پی کارش. ذهن کاهل دریغ می کنه واژه ها رو. انگار کن که از نبودنمان در فضای مجاز راضی بوده. حالا هی تلنگر میزنه که تا حالا کجا بودی؟ چه زود فراموش کردی که سال سیاهی رو از سر گذرونی... گذروندیم. بعد منم مدعی می شم که تنبل! تو بودی که همه چی از یادت رفت. مث اینکه یادت رفته ها؟ تو ذهن منی. من فقط حمال توام. بهش خیلی بر می خوره... بعد شروع می کنه بعضی از خاطرات و به یاد آوردن. گرد و غبار از اونها می تکونه. این مذهبی ها بهش چی میگن؟ آها... غبار روبی. بعد یادش میاد که قبلاً... خیلی وقت پیشا یه انتخاباتی بوده که توش تقلب شده. یا فکر می کنه که توش تقلب شده. بعد یادش میاد که مردم ریخته بودن بیرون به اعتراض و گلوله بود و گاز اشک آور یا فکر می کنه که یه همچی چیزی بوده. بعد یادش میاد که صدای الله اکبر همه جا پر بوده. حتی اون بی خداهاشم فریاد می کردند همین واژه رو... یا شاید فکر می کنه که اینجوری بوده . بعد یادش میاد که ندا روی خاک به خون غلتید. ولی نمی دونه کار کی بوده؟ شاید منافقین؟ شاید آرش حجازی؟ اصلاً ندا کی بود؟ بعد یادش میاد که سهراب نامی هم بوده. آره توی شاهنامه بود. با یه آقایی دعواش شده بود. گویا پدرش بوده. چاقو رو بر میداره و می کوبه توی پهلوی سهراب. یادش نمی یاد که اینجا بوده یا توی شاهنامه بوده. ولی چاقو بوده... پهلوی خونی بوده.... لبخند سهراب بوده.... و مردمی که نظاره می کردند. بعضی ها هم فیلم می گرفتند. کجا بود؟ میدون کاج؟ توی شاهنامه یا نزدیکای میدون انقلاب؟ ولی اون لبخند رو کجا دیده؟ داره یادش میاد که چشمایی بودن که برق میزدن از شادی، به امید آزادی. ولی زمانش یادش نمیاد. انگار خیلی وقته که گذشته.... فقط یادش میاد که زیر پل حافظ بود...بود؟ یا شاید میدان آزادی. جمعیت هلهله می کشن. دستای غرق خون. رستم با اسب از روی تن سهراب رد میشه. رستم بود یا یزدیان بودند؟ فقط می دونه که تنی بوده زیر سمی از جنس توحش. با خودش میگه : هنوزم ذهنم خیلی خوب کار می کنه. احسنت به این همه حافظه. هر چی خس و خاشاک بودو از روش پاک کردم. شاید به خاطر آلودگی هواست که ذهنم قدرتش رو از دست داده بود. نگاه می کنم به آسمان که خاکستریست. رنگها را توی ذهنم مرور می کنم.... آسمان باید آبی باشد و شهر سرسبز.... آسفالت باید سیاه باشد. به آسفالت نگاه می کنم. سرخ است.
پی نوشت: در زندان باشی یا نباشی... حق تحصیل داشته باشی یا از تو سلب کرده باشند... امروز روز توست. پایدار بمان دانشجو تا پایان استبداد را در شانزدهم آذر سال آزادی جشن بگیریم

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

طناب

به فرزاد کمانگر، معلم مهربان ِ کودکان ِ ساده ی کردستان
یک. من این سر طناب را می گیرم و مادرم آن سرش را. بعد از هم دور می شویم. میگم: خوبه؟ میگه: نه! یه ذره بیشتر برو عقب تا محکم واسه بتونه وزن لباسارو تحمل کنه. توی ذهنم میگم: طناب باید وزن لباسارو تحمل کنه.
دو. تخته چوب... توی دست ِ منه. بابام داره طناب رو به قلاب هایی که به سقف پارکینگ متصل شدن می بنده. بعدش چوب رو از دستم می گیره و با گره هایی به دو سر ِ طنابی که آویزون موندن وصل می کنه. می خوام تاب بخورم. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... بابام میگه: بذار امتحان کنم ببینم تحمل وزن تو رو داره یا نه؟ تا وقتی نشستی روش بتونه نگهت داره. توی ذهنم میگم: "طناب باید وزن منو تحمل کنه."
سه. دهه فجر شده و مدارس مسابقات مختلف برگزار می کنن. فوتبال، والیبال، طناب کشی... دوستام قبل از اینکه زور تو بازوهاشون بگنده می خوان قدرتشونو به رخ هم بکشن. یکی میره طناب می خره و میاره مدرسه. معلم ورزش میگه: این چه طنابی ِ خریدی؟ مث نخ می مونه. "طناب باید فشار دو گروه رو تحمل کنه." اینو معلم ورزش همزمان با ذهن من میگه.
چهار. شمع، گل، پروانه... شمع، گل ، پروانه
دو تا دختر دارن طناب رو می چرخونن. طناب از بالا که فرود میاد به سمت پایین، دختر سوم از روی طناب می پره.
شمع ، گل ، پروانه.... سرعت پاهای دخترک باید با سرعت دست دوتای دیگه تنظیم باشه تا بتونه از روی طناب بپره. من ترجیح میدم خودم تنهایی طناب بزنم. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپرم."
پنج. دستش بسته است. با دست ِ بسته که نمیشه طناب زد. چشمش بسته است. با چشم بسته که نمیشه از روی طناب پرید. یه چوب میارن. چهار پایه... می ذارن زیر پاهاش. و یه طناب حلقه شده. با طناب حلقه شده که نمیشه تاب درست کرد. سرش رو از توی حلقه طناب رد می کنن. توی ذهنم میگم: منم دستم بسته است. چشمم رو هم می بندم. ولی تو با چشمای بسته... با دستای بسته ... بازم می تونی تاب بخوری. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... معلق در هوا. قلبم پر پر میزنه. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپری." تو نمی شنوی. نیستی که بشنوی.
توی ذهنم میگم: "طناب نباید تحمل وزن انسان رو داشته باشه."

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

روز معلم

یکم-اول انقلاب است و زمانه ی تصمیمات سرخود. تصمیم های انقلابی. حالا چه بازرگان لیبرال منش نخست وزیر باشد یا نباشد. چه فرقی می کند. بزن و تخریب کن چون بولدوزر. باید آثار دیکتاتور را برچید
دوم- روز- خارجی- مدرسه
آفتاب کم رمق از پس ِ سردی زمین بر نمی آید. تعدادی معلم انقلابی جمع شده اند تا کتابها را آتش بزنند. شاهنامه فردوسی هم در میان آنهاست. این آهنگ "شاه ِ" شاهنامه بر گوش معلمان این کشور سنگین می آید و غیر قابل تحمل. پدر شاهنامه را قبل از اینکه به خاکستر تبدیل شود از میان سایر کتابها میرهاند. رستم و سهراب ، ققنوس وار زاده می شوند. یک شاهنامه قدیمی در کتابخانه خانه ماخودنمایی می کند.
سوم- انقلاب فرهنگی است. انقلاب یعنی دگرگونی... گونی گونی اسناد و مدارک است که جابجا می شود تا سندی باشد برای تصفیه کردن نیروهای غیر خودی. اگر پابه پای ما در تظاهرات شرکت نکرده ای، اگر ته قلبت علاقه ای به شاه داری، اصلاً اگر تفکر چپ داری باید تصفیه شوی. مدرسه میشود کارخانه انسان سازی. انسانهایی سفارشی برای حفظ انقلاب. سی سال پیاپی انسان سازی مدارس با کلی الگوی کتابهای دینی و مذهبی و کتابهای معارف نسل ما را پرورش می دهد. نسلی بی اعتقاد به باورهای مذهبی و یاغی به باورهای ایدئولوژیک گذشته. نوبت ماست تا ساختار شکنی کنیم.
چهارم - کار ما شکستن بتهاست و باورها. نکند این چرخه تکرار شود؟ نسل ما اما ساختار ذهنی اش را میشکند. چیزی که طی سالها به او خورانده اند. غذای روحی که در کتابهای اخلاق اسلامی تبلور یافته بود. نسل ما اهل تساهل است و تسامح. دست به تصفیه نخواهد زد. خود حق بین مطلق نیست وبرای دیگران حق اندیشیدن ولو مخالف اندیشه خود قائل است. فقط می خواهد کسی صدایش را بشنود. میشنود؟ می شنوند؟
پنجم - معلم سر کلاس عینک خود را بر میدارد و به چهره ی بچه ها خیره می شود. در بین آنها هستند کسانی که به زندان افتاده اند. هستند کسانی که شلاق خورده اند. و حتی بودند کسانی که به اعدام محکوم شده اند.به خاطر اعتراضی که به وضع موجود داشته اند. کاری که معلمانشان، پدران و مادرانشان در حکومت قبل می کرده اند. جای بعضی خالیست. معلم گچ را برمیدارد و روی تخته می نویسد:" دوازدهم اردیبهشت، روز معلم".
بچه های کلاس به مچ بند سبزی خیره می شوند که هنگام نوشتن بر تخته، بر دست معلمشان خودنمایی می کند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

در بند اما سبز


به خواهر ِ شريف ِ ناديده ام مرضيه خدابخش كه اسير شلاق ِ كين ِ ديو صفتان شد
شلاق است و قرآن و مجري و تو... صبور باش خواهرم
يك...سكوت در گوشت سرو صدا راه انداخته  و بعد صداي اولين ضربه. درد در وجودت مي پيچد. همه چيز سياه مي شود
دو... هنوز عادت نكرده اي. چشمهايت را باز نكن.
سه... تصور ميكني كه همه چيز سبز است... سبز مي شود
چهار... تو درد را تسخير خواهي كرد. تو درد را.... تو درد.... آخ قلبم، آخ روحم. اين درد ِ بي رحم
پنج... به اشكت بگو سرازير نشود. تو خائن به وطن نيستي خواهرم...  تو مي خواستي اصلاح گر باشي، مي خواستي بازيگر فعال سرزمينت باشي... مي خواستي بگويي "صاحب خانه منم، صاحب خانه مائيم".
شش... به وارطان فكر كن. داستانش را مي داني؟ بازجو انگشتش را به عقب مي برد. وارطان مي خندد و مي گويد:" ميشكنه". بازجو عصبي دوباره تلاش ِ بيشتري مي كند. وارطان به پوزخندي مي گويد:" ميشكنه ها". آخرين فشار بازجو با صداي شكستن انگشت وارطان توام مي شود. وارطان قهقه سر ميدهد:" ديدي گفتم مي شكنه"
هفتم... تبت يدا ابي لهب و تب. قطع و بريده باد دست كسي كه بر تن ِ بي دفاعت بي رحمانه حكم خدا! را جاري مي كند
هشتم... به خدا فكر نكن. او هم به تو فكر نمي كند. تازه بي حساب ميشويد
نهم...مث فيلمها، وقتي كسي مرتكب گناهي مي شود، گاه ِ تنبيه كه ميرسد مي پرسند:" كار كي بوده؟" . بعد نفر اول دستش را بالا ميگيرد. نفردوم... نفر سوم....نفر چهارم و ...نفر پنجاهم... آنوقت حيرت است كه بر صورت آدم مي نشيند از اين همه از خودگذشتگي. اي كاش ميشد هر كداممان يك ضربه شلاق مي خورديم به جاي تو. اي كاش دستها....
دهم...حالا روز تاسوعاست. و اين گرماي ظهر و اين ظهر ِ گرما. بدنت داغ شده خواهرم. حرارت عشق ِ‌توست به وطنت. به مام ِ ميهن كه به دست ابليسان زمان، اين دشمنان انسانيت افتاده است
يازدهم... به قرآني فكر كن كه زير بغل متعفن مجري حكم گير كرده. اصلاً خدا هم گير افتاده بين اين بندگانش كه كراهت قدرت وجودشان را پر كرده
دوازدهم... نفس عميق... به عمق انديشه هاي بلندت... به عمق انديشه هاي سبزت
سيزدهم... چه نحس است اين استبداد كه گريبانمان را گرفته
چهاردهم... با خودت زمزمه كن:" درد را از هر طرف بخواني همان مي شود"
پانزدهم... تاوان باز كردن ِ مشت رسوايان اين است. باز هم بر عهدمان هستي؟
شانزدهم... نزديك خرداد شده و بايد در دل ما وحشت بيندازند. نترس و بگذار از شجاعتت عصباني شوند و در اين عصبانيت بميرند
هفدهم... وقتي خون ندا بر زمين ريخت را يادت مي آيد؟ مگر مي شود فراموش كرد. دندان بر جگر بگذار
هجدهم... اينجا ايران است. صداي ما را از جمهوري اسلامي ........ نمي شنويد... نمي شنويد... نمي شنويد
نوزده..."دربند اما سبز" بهنود را خوانده اي؟ وقتي از زندان رها مي شود كينه و نفرت را به جوي آب مي سپارد. ولي تو با زخم به جا مانده از اين همه توحش چه مي كني؟ اصلاً بيا نفرت كنيم از حاكمان ِ بي وجدان ِ خون ريز.
بيست... صداي نفس زدن هايش را مي شنوي؟ خسته شده از بس دستش را عليه شرافت تو به كار برده.
بيست و يك..."هراس ما باري همه از مردن در سرزميني ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون تر باشد"
بيست و دو... خودش زندان كشيده... خودش شكنجه شده... چگونه همان مي كند كه شاه مي كرد؟
بيست و سه... اين آزادي چيست كه اينگونه ما را دربدر كرده؟ مارا به بند كشيده؟ چيست كه صاحبان قدرت اينگونه از او در هراسند؟ اين آزادي چيست كه وقتي اسمش از گلويت خارج مي شود ، دستي گلويت را چنين مي فشارد؟
بيست و چهار... بغض
بيست و پنج... نيمي از راه را آمده اي خواهرم، دوستم، هموطنم، عزيزم...
بيست و شش... و خدايي كه در اين نزديكي نيست. كلاهش هم اينطرف نمي افتد. اصلاً خدا را به ما چه كار؟
بيست و هفت... انگشتت را يواشكي، طوري كه نبينند به شكل "وي " در بياور
بيست وهشت... استيصال را درچهره اش مي بيني؟ به مقاومت ما فكر مي كند و به اينكه كي ماموريتش به پايان ميرسد تا دستمزدي بگيرد و آن را نان ِ سفره ي خانواده اش كند
بيست و نه... نامت بربلنداي تاريخ اين مملكت خواهد درخشيد. مثل ندا، سهراب، اشكان و...
سي...يا....سي
سي و يك... من قلبم فرو ميريزد از اين همه شقاوت بي پايان خواهرم.
سي و دو... زير پل حافظ... محمود خداحافظ... ورزشگاه حيدرنيا... يادت هست چه مي گفتي؟
سي و سه... داستان خاله سوسكه را يادت مي آيد؟ حميد فرخ ن‍ژاد؟ ورزشگاه آزادي؟
سي و چهار... دارد عدالت اجرا مي شود. كسي عدالت را برايمان معنا كند.
سي و پنج...  سرت را بالا بگير. همكلاسيهايت به تو افتخار مي كنند ، ایران به تو افتخار می کند
سي و شش... کش می آید... زمان را می گویم. به وقت ِ درد هی کش می آید
سی و هفت...می توانی چشمانت را باز کنی و شاهد این قساوت باشی. هر چند تنت گواه ِ این حجم ِ بی ترحم ِ توحش است
سی و هشت...شلاق ِ ستمکاران همیشه بر تن بیگناهان روئیدن گرفته تا پایه های قدرتشان را از خون شریفترین ِ انسانها آبیاری کند. ولی خون، تبری است که پایه های قدرت را خرد میکند. این را همیشه به یاد داشته باش
سی و نه... در دلت آهسته بگو:" یاحسین... میرحسین". عجب قوت قلبی است این واژه. ما همچنان دولت کودتا را به رسمیت نمی شناسیم
چهل... می خواستیم زندان نداشته باشیم. قرار بود زندانها تبدیل به پارک شوند. من و تو می خندیم
چهل و یک... کسی به یاد مریم های پرپر... مرضیه ها، نداها، اشکان ها، سهرابها ... ایران ِ پرپر...جوانان پرپر
چهل ودو...راستی! می گویند در دنیای دیگر، اندامت علیه تو شهادت می دهند. دستهای این مجری ِ ناعادل ِ بی قانونی  چه پاسخی خواهد داشت؟
چهل وسه... حال همگی ما خوب است، اما تو باور نکن
چهل وچهار... آمدی بیرون یادت باشد که نباید دچار روزمرگی شوی. روزمرگی یعنی تکرار مکررات... یعنی مردن انسان در عین ِ زنده بودنش
چهل و پنج...پیش از شما به سان شما بی شمارها، با تار ِ عنکبوت نوشتند روی باد، کین دولت خجسته جاوید زنده باد
چهل و شش... سکوت ِ تو آنها را بیچاره خواهد کرد
چهل وهفت...ذهنت و روحت آزاد است. بگذار شاد باشند که جسمت را به بند کشیده اند
چهل و هشت...چیزی به پایان نمانده. این پایان که هرگز عجله ای ندارد
چهل و نه... شاهین نجفی در گوشت زمزمه می کند:" خدا نشست و گریه کرد و خدائیش رو پس داد"
پنجاه... تمام...حالا دیگر تنت سیاه شده. همرنگ ِ روزگار ِ ما. برای خشنودی خداااااااا...آه
پ.ن: اینم وبلاگی ِ که دوستم مهتاب براش راه انداخته. تا آزادیش بنویسیم

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

از هر دری...

اول - يكي از زجر آورترين لحظات زندگي هر انساني، قطع به يقين در آرايشگاه ميگذره. يا شايدم من كه زياد اهل چسان و فسان نبودم اين لحظات برام قابل تحمل نيست. به قول همكارم:" اصلاً تو مخم نميره". به خصوص اينكه يه مقدار هم بخشي از موهات رو از دست داده باشي و هر دفه كه پاتو ميذاري داخل آرايشگاه، بايد پاي صحبت هاي تكراري، كسل كننده و بي نتيجه آرايشگر محترم بشيني كه از فوايد سير ميگه و قرصهاي معجزه گر و نخ نما شدن ِ كله مبارك شما. درد آور و زجر آوره. چقدر آرزو دارم يه بار برم آرايشگاه زنانه و ببينم چي بهم ميگن كه اينقدر بهشون خوش ميگذره؟ چه  لذتي داره وقتي آرايشگر، نخ ها رو كه به شكل كاملاً عجيبي به دستاش گره خوردن به صورتشون ميندازه و اونا پر از درد و لذت ميشن! لذت ريختن كرك و پره صورت! با طعم بيگودي
دوم- يك خاطره: بچه كه بودم، وقتي ميرفتم آرايشگاه هميشه يه تيكه چوب رو ميذاشتن روي دسته هاي صندلي و من مجبور بودم روي اون بشينم تا آرايشگر محترم از خم شدن روي سرم كمر درد نگيره. يه بار توازن بين دو طرف چوب برقرار نبود و من ِ خجالتي جرات اين رو نداشتم كه بگم:" عمو! اين چوبو صاف كن تا نرفته توي .... همون توي آستينمون. چشمتون روز بد نبينه. چوب آروم آروم سر مي خورد تا ديگه چيزي ازش باقي نموند. اونوقت من بودم كه با قسمت تحتاني خوردم زمين. همه توي جوب بودن از خنده و من از خجالت، سرخ ِ سرخ.
سوم- خاطره 2: هميشه آرايشگاه رفتن توام با خاطرات بد نيست. بهترين خاطره ام بر ميگرده به حكم تنفيذ آقاي خاتمي. يادش به خير! سال يكهزارو سيصد و .... همان هفتاد و شش. گردنم خشك شد بسكه زل زدم به سه كنج ديوار آرايشگاه. جايي كه تلويزيون جا خوش كرده بود....
چهارم-ميان برنامه: دوست ِ مهرباني توصيف ِ كتاب ِ "دربند اما سبز" بهنود رو كرد و دوست ِ مهربان ِ ديگري آنرا به عنوان هديه در اختيارم گذاشت. مقدمه كتاب رو كه قبلاً پرند برام كامنت گذاشته بود اينجا ميارم:
"سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست- يا به قول شاعر كاشان شقايق هست
تا صدايت مي توانم زد
تا يكي در كوچه مي خواند
تا كسي ياد ترا- در آينه كوچك و هرچه محو خاطرش- محفوظ مي دارد
تا ترا دارم- اي هميشه در دلم بيدار- سبز خواهم ماند
در حريم منع و بند- با بازجوئي و چون و چند- در آن گراني لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم، درد بردم، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم...
اما با اميدت- اي دل اميدوارم گرم از تو- سبز خواهم ماند
پنجم- اين همسر ِ جان هم به ما " يك عاشقانه ي آرام" نادر ابراهيمي رو هديه داده. ضمن تشكر از محبت بي پايان ايشان، توجه شما را به بخشي از اين كتاب جلب مي نمايم:
" بچه ها وقتي بزرگ شوند، ما را به خاطر يك نگاه ِ عاشقانه هم سرزنش ها خواهند كرد. و من از بزرگها،‌به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم، خجل نخواهم بود. به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟"
يا ميگه:" نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد"
وجداناً حال كرديد؟ هر طور راحتيد!
ششم- امشب، رئال مادريد- بارسلونا.....بدون شرح
هفتم-احمدي نژاد، ديروز: اينقدر قطعنامه بديد تا قطعنامه دونتون پاره بشه
امروز: اينقدر تحريم بكنيد تا چشماتون چهارتا بشه
فردا: .....
هشتم- بعدالتحرير: شنيدم كه "كيومرث ملك مطيعي" هم رفت. اين سال هشتادونه ، چه هنرمندانه جان ِ هنرمندان را مي گيرد. "رضا كرم رضايي"، "محمود بنفشه خواه" و حالا هم "كيومرث خان ِ ملك مطيعي". هي عزرائيل! با توام! تورت رو جايي ديگر پهن كن. نكند تو هم از ديكتاتورها مي ترسي؟ گرفتن جانشان براي ملتي به شيريني عسل است. از ما گفتن بود

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

هشتاد و...

برای صلح
دیگر نه کبوتری مانده
و نه درخت زیتونی
تا شاخه ای از آن را
به منقارش بگیرد
و پرواز کند
تا اوج
تا آزادی ...
***
صدای گلوله
فریاد مردم را شکست
آنجا که دخترکی
آرام بر زمین نشست
با چشمانی که
 رو به صداقت باز بود
"به سال یکهزار و سیصد و هشتادو...
همان هشت!"
***
وقتی پسرک را در غسالخانه می شستند
از ته دل می خندید
شاید به رویای شیرینش
در پیش از 22 خرداد همان سال...
وقتی تیری بر او نشست
او هم چون دخترک بر زمین نشست
در همان سال هشتاد و....
گمانم هشت بود!
***
طناب دار را برگردنش آویختند
زوزه ی تیری در گوش همه پیچید
با چشمانش به آسمان نگاه کرد
گویی که رد تیر را دنبال می کرد
تا مرز ایران و توران
تیر که بر زمین نشست
2 آرش به هوا پریدند
برای وطن
تا اوج
تا آزادی...
در تلخی هشتاد و هشت
***
باز هم صدای شکستن آمد
اینبار جوانی
که صدایش و کلماتش
در میان فک و دندانهایی شکسته
به نجوایی آرام بدل شد
آ...ز...ا...د...ی
جوانک در کهریزک
رستگار شده بود
در همان سال ِ سیاه گویی
***
تقدیم به ندا، سهراب، محسن و آرش در این سال ِ هشتاد و هشت
پ.ن: تیتر مطلب و ایده اصلی آن از اینجا گرفته شده است

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

حسرت خانه

سی دی  رو میذارم توی دستگاه. محسن چاوشی می خونه :" لعنت خدا به این سه شنبه ها". بعد من فکر می کنم که سه شنبه ها اتفاقاً روزای خیلی خوبیه. لااقل برای من. رئیس زود میره و من می تونم بدون استرس تو اینترنت چرخ بزنم و مطلبای سیاسی بخونم و بنویسم که یادم می افته دولت همه جاتو بو می کشه ( مث سگ) مبادا گفته باشی :" تورم و ننه جون مهدی فهمید این کوتوله نفهمید" یا حتی گفته باشی که  " خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی". پس من هم برای اینکه دولت بعد از نهم به کارای مهمتر برسه، بی خیال مطلب سیاسی میشم و هر چی الان به ذهنم برسه می نویسم.
نمی دونم چند سال پیش بود. سر یه موضوع بی مزه با "وحید" (داداشمه دیگه، چپ چپ نگاه میکنی!) حرفم شد. بعد این دعوا مقدار زیادی بالا گرفت. تازه اول دبیرستان بودم و وحید یه ذره از من کوچکتر بود. ماشاا... قد یه فیل زور داشت. برای اینکه کار به دعوای فیزیکی کشیده نشه فرار کردم رفتم زیر زمین پناه گرفتم. باران لگد بود که به سوی در پرتاب میشد تا عاقبت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.شیشه شکست و بر سر من بی پناه ِ بی گناه فرو ریخت. بعد منم افتادم روی دنده لجبازی و باهاش قهر کردم (دوستام میگن لجبازتر از من ندیدن، وقتی قهر کنم خیلی سخت آشتی می کنم. عوضش خیلی هم دیر قهر می کنم). دلیل قهرم هم به خاطر خشونتش بود و شکستن شیشه های خونه مادربزرگ. همه با هم گفتن:" خوب بچه ان زودی آشتی می کنن". نشد... هی خواستن ما رو آشتی بدن... نشد. بعد هی مرور زمان شامل حالش می شد و برقراری ارتباط سخت تر. جالب اینکه ما به هم نگاه نمی کردیم، سر سفره غذا کنار هم نمی نشستیم. ولی دو نفری بدون اینکه با هم حرف بزنیم فوتبال بازی می کردیم.(خیلی به ندرت). موقع بازیهای استقلال، وقتی که گل می زدن دیگه نمی تونستیم با هم شادی کنیم و هی از بازی تعریف کنیم و به بازیکنا غر بزنیم. مث بز به صفحه تلویزیون خیره میشدیم. اگه گل میزد توی دلمون شادی می کردیم و همسایه ها هم نفسی کشیده بودن به راحتی. بیش از یکسال و نیم گذشت تا ما آشتی کردیم و حسرت اون همه فوتبال که با هم بازی نکردیم و اون همه دلقک بازی که نکردیم و اون همه موقعیت های خوب که از دست رفت رو خوردیم. ولی سخت ترین لحظاتش اونجاست که وقتی با یکی قهر می کنی، هی خاطرات خوب میاد توی ذهنت، دهنت سرویس میشه. ولی یه غرور بیخود توی جونت هی وول می خوره که:" تا نیاد معذرت خواهی، عمراً رفاقتی در کار نخواهد بود...
پ.ن1: تمامی اتفاقات بر مبنای واقعیت استوار شده و مربوط به دوازده سال پیش می باشد
پ.ن2: راستی! حتی یادم نمی یاد ما سر چی قهر بودیم. زهی حسرت
پ.ن3: آخرشم اون اومد از من عذر خواهی کرد. ولی واقعاً دلم خنک نشد. بیشتر خجالت کشیدم. چون وقتی بهم دست داد من روم نشد به چشماش نگاه کنم. حتی اسمارتیزی که بهم داد و ویژه نامه ی خبرورزشی هم بهم نچسبید
بعد التحریر: توی کتاب خداحافظ گاری کوپر، "لنی" قهرمان آمریکایی داستان با یه فکر کنم پرتقالی دوست میشه. اونا زبون همو نمی فهمیدن ولی دوستای خوبی بودن. کار از اونجا خراب میشه که پرتقالی ِ سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره. اونوقته که بینشون اختلاف ایجاد میشه. تازه لنی میگه:"زبان عامل سوءتفاهمه".... منم الان دارم به این فکر می کنم که زیاد هم اینطور نیست. شاید کلمات بی روح تایپ شده در صفحات وب، حس واقعی نویسنده رو منعکس نکنه. ولی اختلاف فقط با حرف زدن دو طرفه است که حل میشه. چه بسا اگه من و وحید هم حرف می زدیم دو سال ِ حسرت انگیز نداشتیم.
حمید مصدق یه شعر داره تو این مایه ها:
میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
پ.ن بعد التحریر: پشیمون شدم و سانسورش کردم.....

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

کتابخانه

در راستای قدرت بویایی فوق العاده مسولین که همچنان همه جایت را می بویند مبادا گفته باشی "الله اکبر" یا "این 63 درصد که میگن کو دروغگو؟" و با توجه به اینکه ارتش سایبر کمین نشسته تا کوچکترین صدای مخالفی را در نطفه خفه کند و ظفرمندانه از دسترس خارج شوی بهتر دیدم تا کمی از فضای سیاسی فاصله بگیرم و تعدادی کتاب معرفی کنم تا شما هم اگر مایل بودید مطالعه بفرمایید شاید این فضای زهرماری سال مزخرف 88 کمی تلطیف گردد.
چسب زخم: وقتی زخمی میشی یه چسب تهیه می کنی تا جای اوف شده ات رو ترمیم کنه. حالا اینقدر زخم های ما کاری و عمیق شده که از درد به خودمون بپیچیم و دنبال یه چسب زخم گنده باشیم شاید مرهمی باشه بر دردهای ما در این سال سیاه. ابراهیم رها چسب رو تهیه کرده، اسنادشم توی بازار موجوده. نمونه کاراش رو هم می تونید توی صفحه آخر ضمیمه اعتماد بخونید. در مورد ابی خان همین بس که در سه بخش جایزه بهترین روزنامه نگار و برده. ولی چون هر کس فقط در یه بخش می تونست شرکت کنه، جایزه اش رو پس گرفتن. حالا فرقی نمی کنه که اسم واقعی اش علی میرمیرانی باشه یا با اسم مستعار رها، سهیل فاطمی، تیرداد خسروی و ... بنویسه. شما ماستت رو بخور... منظور اینکه شما کتابت رو بخون. والا، با این نون هاشون
40 نامه کوتاه به همسرم: اگه شما ازدواج کردید، یا خیالش توی سرتون افتاده، یا دوست ِ غیرِ هم جنس ِ آینده دار سراغ دارید می تونید 40 نامه روانشاد نادر ابراهیمی رو ابتیاع کنید و محظوظ شوید و راه و رسم زندگی را بیاموزید در حد برزیل. من که نامه 27 و 34 رو خیلی دوست دارم. شما چطور؟
کوری: این فحش نبود، اسم کتاب بود. ساراماگو اومده توی کتاب گفته که آقایون و خانم ها ما در کوری به سر می بریم. چشم صورت رو نمیگه ها. می خواد بگه آخه فلانی... تویی که میگی شهادت ندا کاره انگلیساست، خیلی کوری. می خواد بگه تو که فک می کنی به عاشورا توهین شده، خیلی کوری. خانمی که وقیحانه یه اتوبوس آدمو می فروشی... با توام... خیلی کوری. می خواد بگه آقایی که بالای سرت هاله نور می بینی... خیلی کوری. تویی که فک می کنی مخالفات بزغاله هستن، خیلی بی چشم و رویی..خیلی کوری. تویی که فرت و فرت وبلاگ فیلتر می کنی... خیلی کوری. تویی که اسلحه دستت می گیری سمت مردم شلیک می کنی... خیلی کوری. تویی که فکر می کنی جای خدا نشستی.... خیلی کوری. کلاً کوری قشنگه... کتابش رو میگم
نون نوشتن: بعضی ها نون بازوشونو می خورن، بعضی ها با پاچه خواری برای زن و بچشون نون در میارن. محمود خان دولت آبادی (که اسمش منو یاد اون کوره که هاله نور می بینه می اندازه) نون ِ نوشتن اش رو می خوره. کتاب داغ ِ داغ ِ. کنفرانس برلین که یادتون هست؟ وقتی صدای "مرگ بر جمهوری.ا" توی سالن طنین انداز شد، دولت آبادی گفت:" نگید مرگ... من از مرگ بدم میاد... از مرگ بیزارم". بعد این حرفش حک شد توی ذهن من. ای کاش ما هم می تونستیم از واژه مرگ استفاده نکنیم. به قول شمس لنگرودی:" مرگ، مرگ می آورد آقایان".
بازم کتاب توی آستین داشتم که معرفی کنم. ولی توی فرصت دیگه. شما که دوست ندارید از سر ِ کار اخراج بشم. دوست دارید؟

یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

تماشاخانه

حالا که همه جایت را می بویند مبادا گفته باشی زندانی سیاسی آزاد باید گردد و در راستای آنکه اگر مثل اونا اندیشه نکنی وبلاگت را توقیف می کنند و اگر ادامه بدهی خودت را نیز، تصمیم گرفتم یه مقداری از فضای تلخ سال مزخرف هشتاد و هشت فاصله بگیرم و مطلبی بنویسیم که به تریج قبای هیچ دیکتاتوری بر نخورد و ارتش پرهزینه سایبر به این سمت گسیل نشود و ما به دردسرهای بعدی گرفتار نشویم. چه آنکه تازه مزدوج شده ایم و همسرمان (خودش که نه! پدر محترمش) این همه هزینه سیاسی را بر نمی تابد و گوشمان را می پیچاند و مهریه را به اجرا می گذارد . آنوقت ما بی هیچ افتخاری به زندان پرتاب خواهیم شد. فکرش را بکنید آدم زندانی سیاسی نباشد که ارج و قربی ندارد.دارد؟
برای این روزهای کسالت با چند پیشنهاد در خدمتم. تو خواه از سخنم پند گیر خواه به هیچ جایت هم به حساب نیاور.
یکم- اگر به فوتبال علاقه مندید بازیهای رئال مادرید را از دست ندهید. تماشایی، پرگل و جذاب. البته اگه دل و دماغ دیدن فوتبال رو بعد از این همه جنایت دارید...ء
دوم- به رنگ ارغوان، فیلم توقیفی سالهای اخیر مجوز گرفته. حالا چرا توقیف بوده؟ چون بچه های وزارت اطلاعات رو یه مشت آدمکش و جانی نشون داده که حتی به خودشون هم رحم نمی کنند.سوال: آخه کدوم آدم عاقلی تو حین ماموریت عاشق میشه؟ جواب: عزیزم، دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل. جمله معترضه: باز این دوست دخترات برات اس ام اس لاو فرستادن؟ بهت میگم برو فیلم و ببین دیگه تا پا نشدم بزنم .... ادامه جمله چون خیلی خشن بود و باید از خشونت های اخیر نیروهای ارزشی بسیج و انتظامی و لباس شخصی فاصله می گرفتیم ننوشتم.
سوم- عیار14، پرویز شهبازی، نفس عمیق، خاطره خوب. این فیلم و هنوز خودمم ندیدم. خدا کنه مث فریدون جیرانی نشه که به یاد و خاطره قشنگ دو فیلم "قرمز" و "آب و آتش" ، هر کوفتی که ساخت و رفتم و دیدم و دم نزدم. ای فریدون... آه.. دریغ از یک نقطه روشن...
چهارم- شاعر زباله ها: به خاطر اینکه وسط این همه فیلم مبتذل کمدی - تجاری با حضور رضویان و شفیعی جم و گلزار و اینا خیلی مهجور افتاده. مث اینکه چند تا هم جایزه برده و فیلم لطیفیه. این همه دلیل کافی نیست؟ خوب به خاطر حضور لیلا حاتمی چطور؟ مگه یادتون رفته اشکای قشنگش وقتی می خواست آقای خاتمی رو دعوت کنه نامزد ریاست جمهوری بشه؟ نتیجه اون اشکا چی شد؟ یه سینمای سوخته، یه نسل سوخته و کلی شهید برای جنبش سبز...
پی نوشت: گفتم از سیاست فاصله بگیرم. دوباره مطلب و خوندم دیدم مثل اینکه همچین با فاصله هم نشده. چه میشه کرد
پی نوشت2: جاتون خالی یه مسافرت رفتم شمال. بعد توی اتوبوس دو تا فیلم گذاشتند که حوصلمون سر نره. خوب فک می کنید حاصل کار چی بوده وقتی فیلم "عاشق" و "کیش و مات" رو پخش کردن؟ معلومه دیگه! حاصلش همین متن پیش روست

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

بازگشت

می فرماید:" بازگشت همه به سوی او نیست". مهم نیست که چرایی آن چیست؟ مهم این است که ما دوباره نوشتن را شروع کرده ایم به محبت "مهتاب" و "پرند". وبلاگ قبلی ما را برادران ارتش پر قدرت سایبر آنچنان فیل. تر کرده اند که حتی ردی و اثری از آن به جا نمانده. فعلاً اینجاییم تا ببینیم دوستان، باز هم ما را پیدا می کنند یا نه. ارادتمند