‏نمایش پست‌ها با برچسب از هر دري سخني. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از هر دري سخني. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

از هر دری...

اول - يكي از زجر آورترين لحظات زندگي هر انساني، قطع به يقين در آرايشگاه ميگذره. يا شايدم من كه زياد اهل چسان و فسان نبودم اين لحظات برام قابل تحمل نيست. به قول همكارم:" اصلاً تو مخم نميره". به خصوص اينكه يه مقدار هم بخشي از موهات رو از دست داده باشي و هر دفه كه پاتو ميذاري داخل آرايشگاه، بايد پاي صحبت هاي تكراري، كسل كننده و بي نتيجه آرايشگر محترم بشيني كه از فوايد سير ميگه و قرصهاي معجزه گر و نخ نما شدن ِ كله مبارك شما. درد آور و زجر آوره. چقدر آرزو دارم يه بار برم آرايشگاه زنانه و ببينم چي بهم ميگن كه اينقدر بهشون خوش ميگذره؟ چه  لذتي داره وقتي آرايشگر، نخ ها رو كه به شكل كاملاً عجيبي به دستاش گره خوردن به صورتشون ميندازه و اونا پر از درد و لذت ميشن! لذت ريختن كرك و پره صورت! با طعم بيگودي
دوم- يك خاطره: بچه كه بودم، وقتي ميرفتم آرايشگاه هميشه يه تيكه چوب رو ميذاشتن روي دسته هاي صندلي و من مجبور بودم روي اون بشينم تا آرايشگر محترم از خم شدن روي سرم كمر درد نگيره. يه بار توازن بين دو طرف چوب برقرار نبود و من ِ خجالتي جرات اين رو نداشتم كه بگم:" عمو! اين چوبو صاف كن تا نرفته توي .... همون توي آستينمون. چشمتون روز بد نبينه. چوب آروم آروم سر مي خورد تا ديگه چيزي ازش باقي نموند. اونوقت من بودم كه با قسمت تحتاني خوردم زمين. همه توي جوب بودن از خنده و من از خجالت، سرخ ِ سرخ.
سوم- خاطره 2: هميشه آرايشگاه رفتن توام با خاطرات بد نيست. بهترين خاطره ام بر ميگرده به حكم تنفيذ آقاي خاتمي. يادش به خير! سال يكهزارو سيصد و .... همان هفتاد و شش. گردنم خشك شد بسكه زل زدم به سه كنج ديوار آرايشگاه. جايي كه تلويزيون جا خوش كرده بود....
چهارم-ميان برنامه: دوست ِ مهرباني توصيف ِ كتاب ِ "دربند اما سبز" بهنود رو كرد و دوست ِ مهربان ِ ديگري آنرا به عنوان هديه در اختيارم گذاشت. مقدمه كتاب رو كه قبلاً پرند برام كامنت گذاشته بود اينجا ميارم:
"سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست- يا به قول شاعر كاشان شقايق هست
تا صدايت مي توانم زد
تا يكي در كوچه مي خواند
تا كسي ياد ترا- در آينه كوچك و هرچه محو خاطرش- محفوظ مي دارد
تا ترا دارم- اي هميشه در دلم بيدار- سبز خواهم ماند
در حريم منع و بند- با بازجوئي و چون و چند- در آن گراني لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم، درد بردم، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم...
اما با اميدت- اي دل اميدوارم گرم از تو- سبز خواهم ماند
پنجم- اين همسر ِ جان هم به ما " يك عاشقانه ي آرام" نادر ابراهيمي رو هديه داده. ضمن تشكر از محبت بي پايان ايشان، توجه شما را به بخشي از اين كتاب جلب مي نمايم:
" بچه ها وقتي بزرگ شوند، ما را به خاطر يك نگاه ِ عاشقانه هم سرزنش ها خواهند كرد. و من از بزرگها،‌به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم، خجل نخواهم بود. به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟"
يا ميگه:" نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد"
وجداناً حال كرديد؟ هر طور راحتيد!
ششم- امشب، رئال مادريد- بارسلونا.....بدون شرح
هفتم-احمدي نژاد، ديروز: اينقدر قطعنامه بديد تا قطعنامه دونتون پاره بشه
امروز: اينقدر تحريم بكنيد تا چشماتون چهارتا بشه
فردا: .....
هشتم- بعدالتحرير: شنيدم كه "كيومرث ملك مطيعي" هم رفت. اين سال هشتادونه ، چه هنرمندانه جان ِ هنرمندان را مي گيرد. "رضا كرم رضايي"، "محمود بنفشه خواه" و حالا هم "كيومرث خان ِ ملك مطيعي". هي عزرائيل! با توام! تورت رو جايي ديگر پهن كن. نكند تو هم از ديكتاتورها مي ترسي؟ گرفتن جانشان براي ملتي به شيريني عسل است. از ما گفتن بود