به فرزاد کمانگر، معلم مهربان ِ کودکان ِ ساده ی کردستان
یک. من این سر طناب را می گیرم و مادرم آن سرش را. بعد از هم دور می شویم. میگم: خوبه؟ میگه: نه! یه ذره بیشتر برو عقب تا محکم واسه بتونه وزن لباسارو تحمل کنه. توی ذهنم میگم: طناب باید وزن لباسارو تحمل کنه.
دو. تخته چوب... توی دست ِ منه. بابام داره طناب رو به قلاب هایی که به سقف پارکینگ متصل شدن می بنده. بعدش چوب رو از دستم می گیره و با گره هایی به دو سر ِ طنابی که آویزون موندن وصل می کنه. می خوام تاب بخورم. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... بابام میگه: بذار امتحان کنم ببینم تحمل وزن تو رو داره یا نه؟ تا وقتی نشستی روش بتونه نگهت داره. توی ذهنم میگم: "طناب باید وزن منو تحمل کنه."
سه. دهه فجر شده و مدارس مسابقات مختلف برگزار می کنن. فوتبال، والیبال، طناب کشی... دوستام قبل از اینکه زور تو بازوهاشون بگنده می خوان قدرتشونو به رخ هم بکشن. یکی میره طناب می خره و میاره مدرسه. معلم ورزش میگه: این چه طنابی ِ خریدی؟ مث نخ می مونه. "طناب باید فشار دو گروه رو تحمل کنه." اینو معلم ورزش همزمان با ذهن من میگه.
چهار. شمع، گل، پروانه... شمع، گل ، پروانه
دو تا دختر دارن طناب رو می چرخونن. طناب از بالا که فرود میاد به سمت پایین، دختر سوم از روی طناب می پره.
شمع ، گل ، پروانه.... سرعت پاهای دخترک باید با سرعت دست دوتای دیگه تنظیم باشه تا بتونه از روی طناب بپره. من ترجیح میدم خودم تنهایی طناب بزنم. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپرم."
پنج. دستش بسته است. با دست ِ بسته که نمیشه طناب زد. چشمش بسته است. با چشم بسته که نمیشه از روی طناب پرید. یه چوب میارن. چهار پایه... می ذارن زیر پاهاش. و یه طناب حلقه شده. با طناب حلقه شده که نمیشه تاب درست کرد. سرش رو از توی حلقه طناب رد می کنن. توی ذهنم میگم: منم دستم بسته است. چشمم رو هم می بندم. ولی تو با چشمای بسته... با دستای بسته ... بازم می تونی تاب بخوری. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... معلق در هوا. قلبم پر پر میزنه. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپری." تو نمی شنوی. نیستی که بشنوی.
توی ذهنم میگم: "طناب نباید تحمل وزن انسان رو داشته باشه."