سی دی رو میذارم توی دستگاه. محسن چاوشی می خونه :" لعنت خدا به این سه شنبه ها". بعد من فکر می کنم که سه شنبه ها اتفاقاً روزای خیلی خوبیه. لااقل برای من. رئیس زود میره و من می تونم بدون استرس تو اینترنت چرخ بزنم و مطلبای سیاسی بخونم و بنویسم که یادم می افته دولت همه جاتو بو می کشه ( مث سگ) مبادا گفته باشی :" تورم و ننه جون مهدی فهمید این کوتوله نفهمید" یا حتی گفته باشی که " خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی". پس من هم برای اینکه دولت بعد از نهم به کارای مهمتر برسه، بی خیال مطلب سیاسی میشم و هر چی الان به ذهنم برسه می نویسم.
نمی دونم چند سال پیش بود. سر یه موضوع بی مزه با "وحید" (داداشمه دیگه، چپ چپ نگاه میکنی!) حرفم شد. بعد این دعوا مقدار زیادی بالا گرفت. تازه اول دبیرستان بودم و وحید یه ذره از من کوچکتر بود. ماشاا... قد یه فیل زور داشت. برای اینکه کار به دعوای فیزیکی کشیده نشه فرار کردم رفتم زیر زمین پناه گرفتم. باران لگد بود که به سوی در پرتاب میشد تا عاقبت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.شیشه شکست و بر سر من بی پناه ِ بی گناه فرو ریخت. بعد منم افتادم روی دنده لجبازی و باهاش قهر کردم (دوستام میگن لجبازتر از من ندیدن، وقتی قهر کنم خیلی سخت آشتی می کنم. عوضش خیلی هم دیر قهر می کنم). دلیل قهرم هم به خاطر خشونتش بود و شکستن شیشه های خونه مادربزرگ. همه با هم گفتن:" خوب بچه ان زودی آشتی می کنن". نشد... هی خواستن ما رو آشتی بدن... نشد. بعد هی مرور زمان شامل حالش می شد و برقراری ارتباط سخت تر. جالب اینکه ما به هم نگاه نمی کردیم، سر سفره غذا کنار هم نمی نشستیم. ولی دو نفری بدون اینکه با هم حرف بزنیم فوتبال بازی می کردیم.(خیلی به ندرت). موقع بازیهای استقلال، وقتی که گل می زدن دیگه نمی تونستیم با هم شادی کنیم و هی از بازی تعریف کنیم و به بازیکنا غر بزنیم. مث بز به صفحه تلویزیون خیره میشدیم. اگه گل میزد توی دلمون شادی می کردیم و همسایه ها هم نفسی کشیده بودن به راحتی. بیش از یکسال و نیم گذشت تا ما آشتی کردیم و حسرت اون همه فوتبال که با هم بازی نکردیم و اون همه دلقک بازی که نکردیم و اون همه موقعیت های خوب که از دست رفت رو خوردیم. ولی سخت ترین لحظاتش اونجاست که وقتی با یکی قهر می کنی، هی خاطرات خوب میاد توی ذهنت، دهنت سرویس میشه. ولی یه غرور بیخود توی جونت هی وول می خوره که:" تا نیاد معذرت خواهی، عمراً رفاقتی در کار نخواهد بود...
پ.ن1: تمامی اتفاقات بر مبنای واقعیت استوار شده و مربوط به دوازده سال پیش می باشد
پ.ن2: راستی! حتی یادم نمی یاد ما سر چی قهر بودیم. زهی حسرت
پ.ن3: آخرشم اون اومد از من عذر خواهی کرد. ولی واقعاً دلم خنک نشد. بیشتر خجالت کشیدم. چون وقتی بهم دست داد من روم نشد به چشماش نگاه کنم. حتی اسمارتیزی که بهم داد و ویژه نامه ی خبرورزشی هم بهم نچسبید
بعد التحریر: توی کتاب خداحافظ گاری کوپر، "لنی" قهرمان آمریکایی داستان با یه فکر کنم پرتقالی دوست میشه. اونا زبون همو نمی فهمیدن ولی دوستای خوبی بودن. کار از اونجا خراب میشه که پرتقالی ِ سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره. اونوقته که بینشون اختلاف ایجاد میشه. تازه لنی میگه:"زبان عامل سوءتفاهمه".... منم الان دارم به این فکر می کنم که زیاد هم اینطور نیست. شاید کلمات بی روح تایپ شده در صفحات وب، حس واقعی نویسنده رو منعکس نکنه. ولی اختلاف فقط با حرف زدن دو طرفه است که حل میشه. چه بسا اگه من و وحید هم حرف می زدیم دو سال ِ حسرت انگیز نداشتیم.
حمید مصدق یه شعر داره تو این مایه ها:
میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
پ.ن بعد التحریر: پشیمون شدم و سانسورش کردم.....
بعد التحریر: توی کتاب خداحافظ گاری کوپر، "لنی" قهرمان آمریکایی داستان با یه فکر کنم پرتقالی دوست میشه. اونا زبون همو نمی فهمیدن ولی دوستای خوبی بودن. کار از اونجا خراب میشه که پرتقالی ِ سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره. اونوقته که بینشون اختلاف ایجاد میشه. تازه لنی میگه:"زبان عامل سوءتفاهمه".... منم الان دارم به این فکر می کنم که زیاد هم اینطور نیست. شاید کلمات بی روح تایپ شده در صفحات وب، حس واقعی نویسنده رو منعکس نکنه. ولی اختلاف فقط با حرف زدن دو طرفه است که حل میشه. چه بسا اگه من و وحید هم حرف می زدیم دو سال ِ حسرت انگیز نداشتیم.
حمید مصدق یه شعر داره تو این مایه ها:
میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
پ.ن بعد التحریر: پشیمون شدم و سانسورش کردم.....