در راستای قدرت بویایی فوق العاده مسولین که همچنان همه جایت را می بویند مبادا گفته باشی "الله اکبر" یا "این 63 درصد که میگن کو دروغگو؟" و با توجه به اینکه ارتش سایبر کمین نشسته تا کوچکترین صدای مخالفی را در نطفه خفه کند و ظفرمندانه از دسترس خارج شوی بهتر دیدم تا کمی از فضای سیاسی فاصله بگیرم و تعدادی کتاب معرفی کنم تا شما هم اگر مایل بودید مطالعه بفرمایید شاید این فضای زهرماری سال مزخرف 88 کمی تلطیف گردد.
چسب زخم: وقتی زخمی میشی یه چسب تهیه می کنی تا جای اوف شده ات رو ترمیم کنه. حالا اینقدر زخم های ما کاری و عمیق شده که از درد به خودمون بپیچیم و دنبال یه چسب زخم گنده باشیم شاید مرهمی باشه بر دردهای ما در این سال سیاه. ابراهیم رها چسب رو تهیه کرده، اسنادشم توی بازار موجوده. نمونه کاراش رو هم می تونید توی صفحه آخر ضمیمه اعتماد بخونید. در مورد ابی خان همین بس که در سه بخش جایزه بهترین روزنامه نگار و برده. ولی چون هر کس فقط در یه بخش می تونست شرکت کنه، جایزه اش رو پس گرفتن. حالا فرقی نمی کنه که اسم واقعی اش علی میرمیرانی باشه یا با اسم مستعار رها، سهیل فاطمی، تیرداد خسروی و ... بنویسه. شما ماستت رو بخور... منظور اینکه شما کتابت رو بخون. والا، با این نون هاشون
40 نامه کوتاه به همسرم: اگه شما ازدواج کردید، یا خیالش توی سرتون افتاده، یا دوست ِ غیرِ هم جنس ِ آینده دار سراغ دارید می تونید 40 نامه روانشاد نادر ابراهیمی رو ابتیاع کنید و محظوظ شوید و راه و رسم زندگی را بیاموزید در حد برزیل. من که نامه 27 و 34 رو خیلی دوست دارم. شما چطور؟
کوری: این فحش نبود، اسم کتاب بود. ساراماگو اومده توی کتاب گفته که آقایون و خانم ها ما در کوری به سر می بریم. چشم صورت رو نمیگه ها. می خواد بگه آخه فلانی... تویی که میگی شهادت ندا کاره انگلیساست، خیلی کوری. می خواد بگه تو که فک می کنی به عاشورا توهین شده، خیلی کوری. خانمی که وقیحانه یه اتوبوس آدمو می فروشی... با توام... خیلی کوری. می خواد بگه آقایی که بالای سرت هاله نور می بینی... خیلی کوری. تویی که فک می کنی مخالفات بزغاله هستن، خیلی بی چشم و رویی..خیلی کوری. تویی که فرت و فرت وبلاگ فیلتر می کنی... خیلی کوری. تویی که اسلحه دستت می گیری سمت مردم شلیک می کنی... خیلی کوری. تویی که فکر می کنی جای خدا نشستی.... خیلی کوری. کلاً کوری قشنگه... کتابش رو میگم
نون نوشتن: بعضی ها نون بازوشونو می خورن، بعضی ها با پاچه خواری برای زن و بچشون نون در میارن. محمود خان دولت آبادی (که اسمش منو یاد اون کوره که هاله نور می بینه می اندازه) نون ِ نوشتن اش رو می خوره. کتاب داغ ِ داغ ِ. کنفرانس برلین که یادتون هست؟ وقتی صدای "مرگ بر جمهوری.ا" توی سالن طنین انداز شد، دولت آبادی گفت:" نگید مرگ... من از مرگ بدم میاد... از مرگ بیزارم". بعد این حرفش حک شد توی ذهن من. ای کاش ما هم می تونستیم از واژه مرگ استفاده نکنیم. به قول شمس لنگرودی:" مرگ، مرگ می آورد آقایان".
بازم کتاب توی آستین داشتم که معرفی کنم. ولی توی فرصت دیگه. شما که دوست ندارید از سر ِ کار اخراج بشم. دوست دارید؟