دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

هشتاد و...

برای صلح
دیگر نه کبوتری مانده
و نه درخت زیتونی
تا شاخه ای از آن را
به منقارش بگیرد
و پرواز کند
تا اوج
تا آزادی ...
***
صدای گلوله
فریاد مردم را شکست
آنجا که دخترکی
آرام بر زمین نشست
با چشمانی که
 رو به صداقت باز بود
"به سال یکهزار و سیصد و هشتادو...
همان هشت!"
***
وقتی پسرک را در غسالخانه می شستند
از ته دل می خندید
شاید به رویای شیرینش
در پیش از 22 خرداد همان سال...
وقتی تیری بر او نشست
او هم چون دخترک بر زمین نشست
در همان سال هشتاد و....
گمانم هشت بود!
***
طناب دار را برگردنش آویختند
زوزه ی تیری در گوش همه پیچید
با چشمانش به آسمان نگاه کرد
گویی که رد تیر را دنبال می کرد
تا مرز ایران و توران
تیر که بر زمین نشست
2 آرش به هوا پریدند
برای وطن
تا اوج
تا آزادی...
در تلخی هشتاد و هشت
***
باز هم صدای شکستن آمد
اینبار جوانی
که صدایش و کلماتش
در میان فک و دندانهایی شکسته
به نجوایی آرام بدل شد
آ...ز...ا...د...ی
جوانک در کهریزک
رستگار شده بود
در همان سال ِ سیاه گویی
***
تقدیم به ندا، سهراب، محسن و آرش در این سال ِ هشتاد و هشت
پ.ن: تیتر مطلب و ایده اصلی آن از اینجا گرفته شده است

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

حسرت خانه

سی دی  رو میذارم توی دستگاه. محسن چاوشی می خونه :" لعنت خدا به این سه شنبه ها". بعد من فکر می کنم که سه شنبه ها اتفاقاً روزای خیلی خوبیه. لااقل برای من. رئیس زود میره و من می تونم بدون استرس تو اینترنت چرخ بزنم و مطلبای سیاسی بخونم و بنویسم که یادم می افته دولت همه جاتو بو می کشه ( مث سگ) مبادا گفته باشی :" تورم و ننه جون مهدی فهمید این کوتوله نفهمید" یا حتی گفته باشی که  " خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی". پس من هم برای اینکه دولت بعد از نهم به کارای مهمتر برسه، بی خیال مطلب سیاسی میشم و هر چی الان به ذهنم برسه می نویسم.
نمی دونم چند سال پیش بود. سر یه موضوع بی مزه با "وحید" (داداشمه دیگه، چپ چپ نگاه میکنی!) حرفم شد. بعد این دعوا مقدار زیادی بالا گرفت. تازه اول دبیرستان بودم و وحید یه ذره از من کوچکتر بود. ماشاا... قد یه فیل زور داشت. برای اینکه کار به دعوای فیزیکی کشیده نشه فرار کردم رفتم زیر زمین پناه گرفتم. باران لگد بود که به سوی در پرتاب میشد تا عاقبت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.شیشه شکست و بر سر من بی پناه ِ بی گناه فرو ریخت. بعد منم افتادم روی دنده لجبازی و باهاش قهر کردم (دوستام میگن لجبازتر از من ندیدن، وقتی قهر کنم خیلی سخت آشتی می کنم. عوضش خیلی هم دیر قهر می کنم). دلیل قهرم هم به خاطر خشونتش بود و شکستن شیشه های خونه مادربزرگ. همه با هم گفتن:" خوب بچه ان زودی آشتی می کنن". نشد... هی خواستن ما رو آشتی بدن... نشد. بعد هی مرور زمان شامل حالش می شد و برقراری ارتباط سخت تر. جالب اینکه ما به هم نگاه نمی کردیم، سر سفره غذا کنار هم نمی نشستیم. ولی دو نفری بدون اینکه با هم حرف بزنیم فوتبال بازی می کردیم.(خیلی به ندرت). موقع بازیهای استقلال، وقتی که گل می زدن دیگه نمی تونستیم با هم شادی کنیم و هی از بازی تعریف کنیم و به بازیکنا غر بزنیم. مث بز به صفحه تلویزیون خیره میشدیم. اگه گل میزد توی دلمون شادی می کردیم و همسایه ها هم نفسی کشیده بودن به راحتی. بیش از یکسال و نیم گذشت تا ما آشتی کردیم و حسرت اون همه فوتبال که با هم بازی نکردیم و اون همه دلقک بازی که نکردیم و اون همه موقعیت های خوب که از دست رفت رو خوردیم. ولی سخت ترین لحظاتش اونجاست که وقتی با یکی قهر می کنی، هی خاطرات خوب میاد توی ذهنت، دهنت سرویس میشه. ولی یه غرور بیخود توی جونت هی وول می خوره که:" تا نیاد معذرت خواهی، عمراً رفاقتی در کار نخواهد بود...
پ.ن1: تمامی اتفاقات بر مبنای واقعیت استوار شده و مربوط به دوازده سال پیش می باشد
پ.ن2: راستی! حتی یادم نمی یاد ما سر چی قهر بودیم. زهی حسرت
پ.ن3: آخرشم اون اومد از من عذر خواهی کرد. ولی واقعاً دلم خنک نشد. بیشتر خجالت کشیدم. چون وقتی بهم دست داد من روم نشد به چشماش نگاه کنم. حتی اسمارتیزی که بهم داد و ویژه نامه ی خبرورزشی هم بهم نچسبید
بعد التحریر: توی کتاب خداحافظ گاری کوپر، "لنی" قهرمان آمریکایی داستان با یه فکر کنم پرتقالی دوست میشه. اونا زبون همو نمی فهمیدن ولی دوستای خوبی بودن. کار از اونجا خراب میشه که پرتقالی ِ سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره. اونوقته که بینشون اختلاف ایجاد میشه. تازه لنی میگه:"زبان عامل سوءتفاهمه".... منم الان دارم به این فکر می کنم که زیاد هم اینطور نیست. شاید کلمات بی روح تایپ شده در صفحات وب، حس واقعی نویسنده رو منعکس نکنه. ولی اختلاف فقط با حرف زدن دو طرفه است که حل میشه. چه بسا اگه من و وحید هم حرف می زدیم دو سال ِ حسرت انگیز نداشتیم.
حمید مصدق یه شعر داره تو این مایه ها:
میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
پ.ن بعد التحریر: پشیمون شدم و سانسورش کردم.....

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

کتابخانه

در راستای قدرت بویایی فوق العاده مسولین که همچنان همه جایت را می بویند مبادا گفته باشی "الله اکبر" یا "این 63 درصد که میگن کو دروغگو؟" و با توجه به اینکه ارتش سایبر کمین نشسته تا کوچکترین صدای مخالفی را در نطفه خفه کند و ظفرمندانه از دسترس خارج شوی بهتر دیدم تا کمی از فضای سیاسی فاصله بگیرم و تعدادی کتاب معرفی کنم تا شما هم اگر مایل بودید مطالعه بفرمایید شاید این فضای زهرماری سال مزخرف 88 کمی تلطیف گردد.
چسب زخم: وقتی زخمی میشی یه چسب تهیه می کنی تا جای اوف شده ات رو ترمیم کنه. حالا اینقدر زخم های ما کاری و عمیق شده که از درد به خودمون بپیچیم و دنبال یه چسب زخم گنده باشیم شاید مرهمی باشه بر دردهای ما در این سال سیاه. ابراهیم رها چسب رو تهیه کرده، اسنادشم توی بازار موجوده. نمونه کاراش رو هم می تونید توی صفحه آخر ضمیمه اعتماد بخونید. در مورد ابی خان همین بس که در سه بخش جایزه بهترین روزنامه نگار و برده. ولی چون هر کس فقط در یه بخش می تونست شرکت کنه، جایزه اش رو پس گرفتن. حالا فرقی نمی کنه که اسم واقعی اش علی میرمیرانی باشه یا با اسم مستعار رها، سهیل فاطمی، تیرداد خسروی و ... بنویسه. شما ماستت رو بخور... منظور اینکه شما کتابت رو بخون. والا، با این نون هاشون
40 نامه کوتاه به همسرم: اگه شما ازدواج کردید، یا خیالش توی سرتون افتاده، یا دوست ِ غیرِ هم جنس ِ آینده دار سراغ دارید می تونید 40 نامه روانشاد نادر ابراهیمی رو ابتیاع کنید و محظوظ شوید و راه و رسم زندگی را بیاموزید در حد برزیل. من که نامه 27 و 34 رو خیلی دوست دارم. شما چطور؟
کوری: این فحش نبود، اسم کتاب بود. ساراماگو اومده توی کتاب گفته که آقایون و خانم ها ما در کوری به سر می بریم. چشم صورت رو نمیگه ها. می خواد بگه آخه فلانی... تویی که میگی شهادت ندا کاره انگلیساست، خیلی کوری. می خواد بگه تو که فک می کنی به عاشورا توهین شده، خیلی کوری. خانمی که وقیحانه یه اتوبوس آدمو می فروشی... با توام... خیلی کوری. می خواد بگه آقایی که بالای سرت هاله نور می بینی... خیلی کوری. تویی که فک می کنی مخالفات بزغاله هستن، خیلی بی چشم و رویی..خیلی کوری. تویی که فرت و فرت وبلاگ فیلتر می کنی... خیلی کوری. تویی که اسلحه دستت می گیری سمت مردم شلیک می کنی... خیلی کوری. تویی که فکر می کنی جای خدا نشستی.... خیلی کوری. کلاً کوری قشنگه... کتابش رو میگم
نون نوشتن: بعضی ها نون بازوشونو می خورن، بعضی ها با پاچه خواری برای زن و بچشون نون در میارن. محمود خان دولت آبادی (که اسمش منو یاد اون کوره که هاله نور می بینه می اندازه) نون ِ نوشتن اش رو می خوره. کتاب داغ ِ داغ ِ. کنفرانس برلین که یادتون هست؟ وقتی صدای "مرگ بر جمهوری.ا" توی سالن طنین انداز شد، دولت آبادی گفت:" نگید مرگ... من از مرگ بدم میاد... از مرگ بیزارم". بعد این حرفش حک شد توی ذهن من. ای کاش ما هم می تونستیم از واژه مرگ استفاده نکنیم. به قول شمس لنگرودی:" مرگ، مرگ می آورد آقایان".
بازم کتاب توی آستین داشتم که معرفی کنم. ولی توی فرصت دیگه. شما که دوست ندارید از سر ِ کار اخراج بشم. دوست دارید؟