سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۹

در بند اما سبز


به خواهر ِ شريف ِ ناديده ام مرضيه خدابخش كه اسير شلاق ِ كين ِ ديو صفتان شد
شلاق است و قرآن و مجري و تو... صبور باش خواهرم
يك...سكوت در گوشت سرو صدا راه انداخته  و بعد صداي اولين ضربه. درد در وجودت مي پيچد. همه چيز سياه مي شود
دو... هنوز عادت نكرده اي. چشمهايت را باز نكن.
سه... تصور ميكني كه همه چيز سبز است... سبز مي شود
چهار... تو درد را تسخير خواهي كرد. تو درد را.... تو درد.... آخ قلبم، آخ روحم. اين درد ِ بي رحم
پنج... به اشكت بگو سرازير نشود. تو خائن به وطن نيستي خواهرم...  تو مي خواستي اصلاح گر باشي، مي خواستي بازيگر فعال سرزمينت باشي... مي خواستي بگويي "صاحب خانه منم، صاحب خانه مائيم".
شش... به وارطان فكر كن. داستانش را مي داني؟ بازجو انگشتش را به عقب مي برد. وارطان مي خندد و مي گويد:" ميشكنه". بازجو عصبي دوباره تلاش ِ بيشتري مي كند. وارطان به پوزخندي مي گويد:" ميشكنه ها". آخرين فشار بازجو با صداي شكستن انگشت وارطان توام مي شود. وارطان قهقه سر ميدهد:" ديدي گفتم مي شكنه"
هفتم... تبت يدا ابي لهب و تب. قطع و بريده باد دست كسي كه بر تن ِ بي دفاعت بي رحمانه حكم خدا! را جاري مي كند
هشتم... به خدا فكر نكن. او هم به تو فكر نمي كند. تازه بي حساب ميشويد
نهم...مث فيلمها، وقتي كسي مرتكب گناهي مي شود، گاه ِ تنبيه كه ميرسد مي پرسند:" كار كي بوده؟" . بعد نفر اول دستش را بالا ميگيرد. نفردوم... نفر سوم....نفر چهارم و ...نفر پنجاهم... آنوقت حيرت است كه بر صورت آدم مي نشيند از اين همه از خودگذشتگي. اي كاش ميشد هر كداممان يك ضربه شلاق مي خورديم به جاي تو. اي كاش دستها....
دهم...حالا روز تاسوعاست. و اين گرماي ظهر و اين ظهر ِ گرما. بدنت داغ شده خواهرم. حرارت عشق ِ‌توست به وطنت. به مام ِ ميهن كه به دست ابليسان زمان، اين دشمنان انسانيت افتاده است
يازدهم... به قرآني فكر كن كه زير بغل متعفن مجري حكم گير كرده. اصلاً خدا هم گير افتاده بين اين بندگانش كه كراهت قدرت وجودشان را پر كرده
دوازدهم... نفس عميق... به عمق انديشه هاي بلندت... به عمق انديشه هاي سبزت
سيزدهم... چه نحس است اين استبداد كه گريبانمان را گرفته
چهاردهم... با خودت زمزمه كن:" درد را از هر طرف بخواني همان مي شود"
پانزدهم... تاوان باز كردن ِ مشت رسوايان اين است. باز هم بر عهدمان هستي؟
شانزدهم... نزديك خرداد شده و بايد در دل ما وحشت بيندازند. نترس و بگذار از شجاعتت عصباني شوند و در اين عصبانيت بميرند
هفدهم... وقتي خون ندا بر زمين ريخت را يادت مي آيد؟ مگر مي شود فراموش كرد. دندان بر جگر بگذار
هجدهم... اينجا ايران است. صداي ما را از جمهوري اسلامي ........ نمي شنويد... نمي شنويد... نمي شنويد
نوزده..."دربند اما سبز" بهنود را خوانده اي؟ وقتي از زندان رها مي شود كينه و نفرت را به جوي آب مي سپارد. ولي تو با زخم به جا مانده از اين همه توحش چه مي كني؟ اصلاً بيا نفرت كنيم از حاكمان ِ بي وجدان ِ خون ريز.
بيست... صداي نفس زدن هايش را مي شنوي؟ خسته شده از بس دستش را عليه شرافت تو به كار برده.
بيست و يك..."هراس ما باري همه از مردن در سرزميني ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون تر باشد"
بيست و دو... خودش زندان كشيده... خودش شكنجه شده... چگونه همان مي كند كه شاه مي كرد؟
بيست و سه... اين آزادي چيست كه اينگونه ما را دربدر كرده؟ مارا به بند كشيده؟ چيست كه صاحبان قدرت اينگونه از او در هراسند؟ اين آزادي چيست كه وقتي اسمش از گلويت خارج مي شود ، دستي گلويت را چنين مي فشارد؟
بيست و چهار... بغض
بيست و پنج... نيمي از راه را آمده اي خواهرم، دوستم، هموطنم، عزيزم...
بيست و شش... و خدايي كه در اين نزديكي نيست. كلاهش هم اينطرف نمي افتد. اصلاً خدا را به ما چه كار؟
بيست و هفت... انگشتت را يواشكي، طوري كه نبينند به شكل "وي " در بياور
بيست وهشت... استيصال را درچهره اش مي بيني؟ به مقاومت ما فكر مي كند و به اينكه كي ماموريتش به پايان ميرسد تا دستمزدي بگيرد و آن را نان ِ سفره ي خانواده اش كند
بيست و نه... نامت بربلنداي تاريخ اين مملكت خواهد درخشيد. مثل ندا، سهراب، اشكان و...
سي...يا....سي
سي و يك... من قلبم فرو ميريزد از اين همه شقاوت بي پايان خواهرم.
سي و دو... زير پل حافظ... محمود خداحافظ... ورزشگاه حيدرنيا... يادت هست چه مي گفتي؟
سي و سه... داستان خاله سوسكه را يادت مي آيد؟ حميد فرخ ن‍ژاد؟ ورزشگاه آزادي؟
سي و چهار... دارد عدالت اجرا مي شود. كسي عدالت را برايمان معنا كند.
سي و پنج...  سرت را بالا بگير. همكلاسيهايت به تو افتخار مي كنند ، ایران به تو افتخار می کند
سي و شش... کش می آید... زمان را می گویم. به وقت ِ درد هی کش می آید
سی و هفت...می توانی چشمانت را باز کنی و شاهد این قساوت باشی. هر چند تنت گواه ِ این حجم ِ بی ترحم ِ توحش است
سی و هشت...شلاق ِ ستمکاران همیشه بر تن بیگناهان روئیدن گرفته تا پایه های قدرتشان را از خون شریفترین ِ انسانها آبیاری کند. ولی خون، تبری است که پایه های قدرت را خرد میکند. این را همیشه به یاد داشته باش
سی و نه... در دلت آهسته بگو:" یاحسین... میرحسین". عجب قوت قلبی است این واژه. ما همچنان دولت کودتا را به رسمیت نمی شناسیم
چهل... می خواستیم زندان نداشته باشیم. قرار بود زندانها تبدیل به پارک شوند. من و تو می خندیم
چهل و یک... کسی به یاد مریم های پرپر... مرضیه ها، نداها، اشکان ها، سهرابها ... ایران ِ پرپر...جوانان پرپر
چهل ودو...راستی! می گویند در دنیای دیگر، اندامت علیه تو شهادت می دهند. دستهای این مجری ِ ناعادل ِ بی قانونی  چه پاسخی خواهد داشت؟
چهل وسه... حال همگی ما خوب است، اما تو باور نکن
چهل وچهار... آمدی بیرون یادت باشد که نباید دچار روزمرگی شوی. روزمرگی یعنی تکرار مکررات... یعنی مردن انسان در عین ِ زنده بودنش
چهل و پنج...پیش از شما به سان شما بی شمارها، با تار ِ عنکبوت نوشتند روی باد، کین دولت خجسته جاوید زنده باد
چهل و شش... سکوت ِ تو آنها را بیچاره خواهد کرد
چهل وهفت...ذهنت و روحت آزاد است. بگذار شاد باشند که جسمت را به بند کشیده اند
چهل و هشت...چیزی به پایان نمانده. این پایان که هرگز عجله ای ندارد
چهل و نه... شاهین نجفی در گوشت زمزمه می کند:" خدا نشست و گریه کرد و خدائیش رو پس داد"
پنجاه... تمام...حالا دیگر تنت سیاه شده. همرنگ ِ روزگار ِ ما. برای خشنودی خداااااااا...آه
پ.ن: اینم وبلاگی ِ که دوستم مهتاب براش راه انداخته. تا آزادیش بنویسیم

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

از هر دری...

اول - يكي از زجر آورترين لحظات زندگي هر انساني، قطع به يقين در آرايشگاه ميگذره. يا شايدم من كه زياد اهل چسان و فسان نبودم اين لحظات برام قابل تحمل نيست. به قول همكارم:" اصلاً تو مخم نميره". به خصوص اينكه يه مقدار هم بخشي از موهات رو از دست داده باشي و هر دفه كه پاتو ميذاري داخل آرايشگاه، بايد پاي صحبت هاي تكراري، كسل كننده و بي نتيجه آرايشگر محترم بشيني كه از فوايد سير ميگه و قرصهاي معجزه گر و نخ نما شدن ِ كله مبارك شما. درد آور و زجر آوره. چقدر آرزو دارم يه بار برم آرايشگاه زنانه و ببينم چي بهم ميگن كه اينقدر بهشون خوش ميگذره؟ چه  لذتي داره وقتي آرايشگر، نخ ها رو كه به شكل كاملاً عجيبي به دستاش گره خوردن به صورتشون ميندازه و اونا پر از درد و لذت ميشن! لذت ريختن كرك و پره صورت! با طعم بيگودي
دوم- يك خاطره: بچه كه بودم، وقتي ميرفتم آرايشگاه هميشه يه تيكه چوب رو ميذاشتن روي دسته هاي صندلي و من مجبور بودم روي اون بشينم تا آرايشگر محترم از خم شدن روي سرم كمر درد نگيره. يه بار توازن بين دو طرف چوب برقرار نبود و من ِ خجالتي جرات اين رو نداشتم كه بگم:" عمو! اين چوبو صاف كن تا نرفته توي .... همون توي آستينمون. چشمتون روز بد نبينه. چوب آروم آروم سر مي خورد تا ديگه چيزي ازش باقي نموند. اونوقت من بودم كه با قسمت تحتاني خوردم زمين. همه توي جوب بودن از خنده و من از خجالت، سرخ ِ سرخ.
سوم- خاطره 2: هميشه آرايشگاه رفتن توام با خاطرات بد نيست. بهترين خاطره ام بر ميگرده به حكم تنفيذ آقاي خاتمي. يادش به خير! سال يكهزارو سيصد و .... همان هفتاد و شش. گردنم خشك شد بسكه زل زدم به سه كنج ديوار آرايشگاه. جايي كه تلويزيون جا خوش كرده بود....
چهارم-ميان برنامه: دوست ِ مهرباني توصيف ِ كتاب ِ "دربند اما سبز" بهنود رو كرد و دوست ِ مهربان ِ ديگري آنرا به عنوان هديه در اختيارم گذاشت. مقدمه كتاب رو كه قبلاً پرند برام كامنت گذاشته بود اينجا ميارم:
"سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست- يا به قول شاعر كاشان شقايق هست
تا صدايت مي توانم زد
تا يكي در كوچه مي خواند
تا كسي ياد ترا- در آينه كوچك و هرچه محو خاطرش- محفوظ مي دارد
تا ترا دارم- اي هميشه در دلم بيدار- سبز خواهم ماند
در حريم منع و بند- با بازجوئي و چون و چند- در آن گراني لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم، درد بردم، بغض كردم گاه، گريه هايم را فرو خوردم...
اما با اميدت- اي دل اميدوارم گرم از تو- سبز خواهم ماند
پنجم- اين همسر ِ جان هم به ما " يك عاشقانه ي آرام" نادر ابراهيمي رو هديه داده. ضمن تشكر از محبت بي پايان ايشان، توجه شما را به بخشي از اين كتاب جلب مي نمايم:
" بچه ها وقتي بزرگ شوند، ما را به خاطر يك نگاه ِ عاشقانه هم سرزنش ها خواهند كرد. و من از بزرگها،‌به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم، خجل نخواهم بود. به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟"
يا ميگه:" نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد"
وجداناً حال كرديد؟ هر طور راحتيد!
ششم- امشب، رئال مادريد- بارسلونا.....بدون شرح
هفتم-احمدي نژاد، ديروز: اينقدر قطعنامه بديد تا قطعنامه دونتون پاره بشه
امروز: اينقدر تحريم بكنيد تا چشماتون چهارتا بشه
فردا: .....
هشتم- بعدالتحرير: شنيدم كه "كيومرث ملك مطيعي" هم رفت. اين سال هشتادونه ، چه هنرمندانه جان ِ هنرمندان را مي گيرد. "رضا كرم رضايي"، "محمود بنفشه خواه" و حالا هم "كيومرث خان ِ ملك مطيعي". هي عزرائيل! با توام! تورت رو جايي ديگر پهن كن. نكند تو هم از ديكتاتورها مي ترسي؟ گرفتن جانشان براي ملتي به شيريني عسل است. از ما گفتن بود