سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

فراموشی

یادش به خیر، قدیما فقط لازم بود صفحه رو باز کنم. بعدش خود به خود مطلب نوشته می شد و میرفت پی کارش. ذهن کاهل دریغ می کنه واژه ها رو. انگار کن که از نبودنمان در فضای مجاز راضی بوده. حالا هی تلنگر میزنه که تا حالا کجا بودی؟ چه زود فراموش کردی که سال سیاهی رو از سر گذرونی... گذروندیم. بعد منم مدعی می شم که تنبل! تو بودی که همه چی از یادت رفت. مث اینکه یادت رفته ها؟ تو ذهن منی. من فقط حمال توام. بهش خیلی بر می خوره... بعد شروع می کنه بعضی از خاطرات و به یاد آوردن. گرد و غبار از اونها می تکونه. این مذهبی ها بهش چی میگن؟ آها... غبار روبی. بعد یادش میاد که قبلاً... خیلی وقت پیشا یه انتخاباتی بوده که توش تقلب شده. یا فکر می کنه که توش تقلب شده. بعد یادش میاد که مردم ریخته بودن بیرون به اعتراض و گلوله بود و گاز اشک آور یا فکر می کنه که یه همچی چیزی بوده. بعد یادش میاد که صدای الله اکبر همه جا پر بوده. حتی اون بی خداهاشم فریاد می کردند همین واژه رو... یا شاید فکر می کنه که اینجوری بوده . بعد یادش میاد که ندا روی خاک به خون غلتید. ولی نمی دونه کار کی بوده؟ شاید منافقین؟ شاید آرش حجازی؟ اصلاً ندا کی بود؟ بعد یادش میاد که سهراب نامی هم بوده. آره توی شاهنامه بود. با یه آقایی دعواش شده بود. گویا پدرش بوده. چاقو رو بر میداره و می کوبه توی پهلوی سهراب. یادش نمی یاد که اینجا بوده یا توی شاهنامه بوده. ولی چاقو بوده... پهلوی خونی بوده.... لبخند سهراب بوده.... و مردمی که نظاره می کردند. بعضی ها هم فیلم می گرفتند. کجا بود؟ میدون کاج؟ توی شاهنامه یا نزدیکای میدون انقلاب؟ ولی اون لبخند رو کجا دیده؟ داره یادش میاد که چشمایی بودن که برق میزدن از شادی، به امید آزادی. ولی زمانش یادش نمیاد. انگار خیلی وقته که گذشته.... فقط یادش میاد که زیر پل حافظ بود...بود؟ یا شاید میدان آزادی. جمعیت هلهله می کشن. دستای غرق خون. رستم با اسب از روی تن سهراب رد میشه. رستم بود یا یزدیان بودند؟ فقط می دونه که تنی بوده زیر سمی از جنس توحش. با خودش میگه : هنوزم ذهنم خیلی خوب کار می کنه. احسنت به این همه حافظه. هر چی خس و خاشاک بودو از روش پاک کردم. شاید به خاطر آلودگی هواست که ذهنم قدرتش رو از دست داده بود. نگاه می کنم به آسمان که خاکستریست. رنگها را توی ذهنم مرور می کنم.... آسمان باید آبی باشد و شهر سرسبز.... آسفالت باید سیاه باشد. به آسفالت نگاه می کنم. سرخ است.
پی نوشت: در زندان باشی یا نباشی... حق تحصیل داشته باشی یا از تو سلب کرده باشند... امروز روز توست. پایدار بمان دانشجو تا پایان استبداد را در شانزدهم آذر سال آزادی جشن بگیریم

۱۹ نظر:

پرند گفت...

نمی دونی وقتی دیدم اسمت توی لینکام اومده بالا چقدر ذوق کردم...
فکر کردم اشتباه می بینم
یا حتی فکر کردم یه سعید دیگه است
ولی توی لینکام یه سعید بیشتر ندارم!
با همین کامی پوکیده و با سرعت کذایی دایال آپ به زحمت هم که شده چریکه ی تارات رو باز کردم تا بخونمت...

پرند گفت...

یه مدت بود خسته بودم از نوشتن
از وبلاگ و وبلاگ بازی
از خیلی چیزا
نمی دونستم باید چه کارش کنم
ولی حالا با خوندن این پستت و این که دیدم نوشتی خستگیم کم شد
خیلی عالی بود سعید
مثل نوشته های 360 ِت بود!
این گیجی و معلقی توش رو خیلی دوست داشتم...
گم شدن بین حال و گذشته...

سعید گفت...

سلام پرند جان. خیلی دلم براتون تنگ شده بود. می خوندم ولی فرصت نوشتن نبود. الانم رفیقم رفته مشهد.. من جاش نشستم یواشکی به روز کردم. امیدوارم حسش باشه بازم بنویسم. خیلی ارادت خانوم سبز روزهای بارانی خرداد!

پرند گفت...

چند روز پیش به این فکر می کردم که چقدر از قبل از خرداد 88 تا حالا عوض شدم
من ِ اون موقع چقدررر با من ِ حالا فرق داره...
این عوض شدن بخشیش خوبه و بخشیش خوب نیست... اصلاً خوب نیست...
بخشیش رو دوست دارم و بخشیش رو نه...
این که طول عمر شاد بودنم هر چقدر هم که برای بقاش تلاش کاذب کنم افتضاح و کمه دوست ندارم
این که یادم رفته مثل اون وقتا و به بهانه های بی خود اون وقتا حتی، بخندم و دلخوش باشم دوست ندارم
این که اونقدر از درون متلاشی شدم که دیگه نمی تونم از لحظه های خوب زندگی اون جوری که باید لدت ببرم رو دوست ندارم
حتی فکر کردن به اینا و نوشتنشون رو هم دوست ندارم
حتی تلاش برای از یاد بردنشون رو هم دوست ندارم
این که فکر می کنم دیوونه شدم رو خیلی دوست دارم!!

پرند گفت...

اگرچه من اون قدر توان داشتم که خودم رو جمع کردم و الآن یادآوری اون روزها و اون لحظه ها نیست که منو آزار میده...
بلکه تأثیر عمیق و ناخودآگاه و غیر قابل انکاریه که اون روزها درونم و در همه ی وجوه زندگیم گذاشته...
برای هممون البته...

سعید گفت...

خیلی تغییر کردی. از نوع نوشتنت می تونم بفهمم. فوق العاده شدن. هر چند غمگین ترن. انگار دایره واژگانت هم چند برابر شده. شادی سکر آور 360 رو نمیشه فراموش کرد. عکسای یک شکل و دعواهای بی پایان با طرفدارای احمدی نژاد....
آره.طول عمر شادیهامون کوتاه شدن. و یاد و خاطره خونین سال نحسی که گذروندیم

ناشناس گفت...

خب!جناب سعید خان!خوش برگشتی!

ناشناس گفت...

و چه روزی و چه تلخ برگشتی.
همه ی سال نحس 88 دور سرم چرخید با این پست سرگیجه آورت.

ناشناس گفت...

و اینکه پیوندتان مبارک و اینا!:دی

پرند گفت...

انقدر ذوق کردم با دیدن پستت که اون موقع یادم رفت بگم!
دیشب خواب تو و خانوم میم رو دیدم!
الآن یادم نیست دقیقاً چی بود ولی خواب خوبی بود!
فکر کنم تعبیرش این بود که امروز آپ می کنی!! :دی

ناشناس گفت...

سلام سیاه مشق عزیز. اگه بگم که دلم می خواست عروسی دعوتت کنم شاید باور نکنی... کور بشم اگه دروغ بگم. خیلی خیلی مخلصیم.
آره. سال 88 خیلی سرگیجه آور بود. با کلی تهوع. بدیش اینه که نمی دونیم آخرش چی میشه.

سعید گفت...

اتفاقاً یه مطلب دارم کوتاه در مورد خواب. عجب خوابی!!! حتماً به روز می شم. اسمم و نوشتم ولی اونجا جای اسمم نوشته ناشناس . آخه این کار درسته آقای بلاگ اسپات؟

مهتاب گفت...

سعید ...
کلی جون گرفتم و جون دادم با خوندنت !

Ali گفت...

آهان نیس شما رفیقت که هست نمیشینی پای اینترنت!

ناشناس گفت...

خیلی مرسی سعید.
................
راست میگی سعید
خیلی بده که نمی دونیم آخرش چی میشه
بدتر اینه که نمی دونیم چه جوری آخرش میشه

مهتاب گفت...

سعید بنویس ...
یک عاشقانه ی آرام بنویس ...
یا کتابت رو بردار بیار دور هم بشینیم بلند بلند بخون ...

پرند گفت...

فکر می‌کنم بعنوان هدیه‌ی عروسیتون یک پک ای‌دی‌اس‌ال بگیریم براتون خوب باشه!
ها؟!
خودت چی فکر می‌کنی؟!!

مهتاب گفت...

این روزا به کلماتت نیاز داریم سعید ...
بیا دو خط بنویس ...

الهه گفت...

کجایی تو سعید؟
کجایی پس؟
چرا نمی نویسی؟
ما مردیم از بس که جان دادیم.