شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

چه کنم

چشمان مانده به درت را چه کنم در این روزهای پایانی سال مادر؟ رد نگاهت را تا به کجا می کشی از برای خبری؟ بی خبری....
سختی روزهای بی او بودن، بودن های بی او... و دیوارهای اوین که فاصله انداخته بین شما و عزیزانتان. وقتی ندا نیست و سهراب نیست و صانع نیست و اشکان نیست و محمد نیست و.... ما را چه به شادی؟
وقتی عزیزان سبز را دربند می بینی چه روی خوش به عید؟ غمین رویت را چه کنم وقتی در حسرت یک گفتگوی کوتاه دلت لک زده... وقتی که پر میکشد ذهنت به آنسوی دیوارها در حسرت یک آغوش مهر و یک دل سیر گریه .... اصلاً میدانی! از هر چه خنده هست نفرت می کنم وقتی تو نیستی. این همه کینه انباشته شده در دلم را چه کنم؟ این همه بغض فروخورده این سالهای زهر مار را چه کنم؟ این نگاه بی امید به آینده را چه کنم؟ این دلتنگی غریب عزیزان ندیده را چه کنم؟ این بی خیالی و اسیر روزمرگی شدن مردم یارانه بگیر را چه کنم؟ چه کنم که کاری از دستم ساخته نیست یا عرضه ندارم که کاری در خور انجام دهم.وای که چقدر ذهنم درگیر شده از این همه چه کنم های بی پایان... کاسه چه کنم های را می شود به اشتراک بگذارم؟ هر کدام بخشی را بردارید و مرا سبک کنید. تصاویر حک شده در نگاهم و ذهنم را چه کنم؟ آن شیرمرد که بالای جرثقیل آموزش شجاعت می دهد و نیست؟ با تصویر به بند شدن شیخ و میر چه کنم؟ با تصویر فخرالسادات چه کنم که همسرش را تنها نگذاشت در گوشه تنهایی زندان؟ با تصویر نوری زاد و کاردستی هایش چه کنم در خلوتگاه زندان؟ با تصویر مبهم خانواده های زندانیان گمنام و بی نشان ِ سبز و تنهایی شان چه کنم؟ کسی سراغی از آنها می گیرد؟ می خواهم تصاویر را هم به اشتراک بگذارم. کسی داوطلب می شود این تصاویر را از ذهنم برگیرد و مرا سبک کند؟ چرا همه جا صدای گریه مادر سهراب را می شنوم؟ با این گوشهایم چه کنم که این همه  فریاد ظلم را می شنود و گویی تبدیل شده به دری و دروازه ای؟ با چشمانم چه کنم که این همه خباثت را می بیند و پلک بر هم می گذارد به آرامی ، انگار شتر دیدی ندیدی؟ با دهانم چه کنم که قفلی برآن زده شده ... قفل سکوت... و انتظار پایان تمام چه کنم هایم را میکشم... زجر می کشم.
پ.ن: این پست تقدیم به خانواده های استوار زندانیان دربند وشهدای جنبش سبز
پ.ن2: مهتاب جان! کجایی؟

۹ نظر:

پرند گفت...

دخترم
برادرت دیگر به خانه باز نمی‌گردد
به ستاره‌ها بگو
دیگر آن ماه به آسمان نمی‌تابد
دریغا که شب‌های سیاه و سنگینی را در پیش داریم
غنچه‌ها را به تسلیتی دلخوش کن
که بهاران ما برای همیشه به خزان پیوست
لک‌لک‌های مهاجر
قصه‌ی هجرت او را برای من بازگفتند
دیگر صدای خش‌خش پای او در خانه‌ی خاموش ما نمی‌پیچد
دخترم اشتباه مکن
اگر همهمه‌ای در باد می‌شنوی
این صدای شیون برگ‌هاست
که در عزای قناری خاموش ما می‌گریند
قفس خالی را از بالای پنجره بردار
و پرهای خون‌آلود پرنده را بر باد ده
زیرا نغمه‌ی همیشه‌اش را به یادم می‌آورد
در خانه را باز بگذار
شاید او از هوا بازآید
اما نه
گویا پریشان می‌گویم
آخر قناری من پرش بر خاک ریخت
قناری من خون‌آلود بود
مگر قناری پر شکسته‌ی خون‌آلود
به قفس بازمی‌گردد
هیهات از این خوش‌باوری
اما نه باور بی‌هنگام اگر چه فریب است
شاید دست کم پدر داغدیده را
دلخوش کند
دخترم
قفس قناری ما را بر پنجره بیاویز
اما درش را مبند
شاید قناری پریده به آشیانه باز آید
آه خداوند
تاب این کوه غم را ندارم
این غم ویران کننده را با چه کس قسمت کنم؟
این غم استخوان مرا می‌تراشد
قناری پر شکسته‌ی من خون‌آلود است
قناری من بی نغمه است
قناری من بی پرواز است

/مهدی سهیلی/

پرند گفت...

بهار بوی خون می‌ده...
بدم میاد ازش...
وای سعید
مادر سهراب و محمد یک لحظه از جلوی چشم‌هام محو نمیشن
همیشه تو تمام این دو سال آرزوم بود یک بار مادر سهراب رو ببینم ولی فکرشم نمی‌کردم بتونم انقدر نزدیک کنارش بشینم و بغلش کنم...
هنوز باورم نشده...
انگار اینم خواب بود... مثل همه‌ی خواب‌ها...

پرند گفت...

و از محمد و خانواده‌ی محمد... هیچی نمی‌تونم بگم... هیچی...
لال لالم...
اون‌جا هم مادرش حرف می زد و ما لال بودیم... لال...
فقط زل زده بودم به تصویرش روی سنگ قبر و گاه اون قاب عکسش با کراوات قرمز...

پرند گفت...

نگران نباش...
مهتاب خوبه...
ما هنوز کادوی عروسیتونو ندادیم هیچ‌جا نمی‌ریم! :دی

سعید گفت...

محمد هم محله ای ما بوده ها. اون موقع که خونم دردشت و اونورا بود.
بهار بوی خون میده دوستم...
راستی! محمد نوری زاد یه کاردستی داده به یکی از آشناهامون . خیلی باحاله. هر وقت اومدید خونمون عکسشو نشونتون میدم.
راستی2! رفتم لپ تاپ گرفتم. ولی هنوز اینترنت نداریم. می خوام زودی ثبت نام کنم ...

سعید گفت...

چون به خانه آمد سرباز
مادر گفت: "جامه دیگر کن"
برادرت تیر خورده است
بیا او را در باغچه بنشانیم
سرباز گفت: " دانم مادر"
خود او را زده ام....
این بخشی از یه شعر خیلی قشنگ از موسوی گرمارودی ِ. هر چند دیگه از شاعرش خوشم نمی یاد (آخه اونوریه) ولی این شعرش رو خیلی دوست دارم.
این نیروهای نظامی هیچ وقت فک کردن که ممکنه یکی از این تظاهر کننده ها برادر یا خواهر خودشون باشه؟
نیروی نظامی؟ فکر؟ چی میگی؟ اصن یه وضعی....

سعید گفت...

نفرمایید خانوم. کادوی عروسی دیگه چی میتونه باشه؟ پرند خانوم یه دونه باشه.
تشریف بیارید منزل در خدمتتون باشیم. تا هفت فروردین نیستیم. ولی بعدش هر وقت شما بفرمایید در خدمتیم و البته منتظر. کتابای مهتاب دستمه. ندادم بهش. کلی حرف داریم بزنیم دوستم.
خیلی ارادت

پرند گفت...

مبارکه
ایشالله بزودی اینترنت‌دار هم میشید...
مرسی از لطفت
مزاحم میشیم حتماً

مهتاب گفت...

سعید جان ... من اینجام !
بیا قربان چه کنم هایت ...
بیا "چه کنم " ها را توی دامن هم بریزیم ...