سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

حسرت خانه

سی دی  رو میذارم توی دستگاه. محسن چاوشی می خونه :" لعنت خدا به این سه شنبه ها". بعد من فکر می کنم که سه شنبه ها اتفاقاً روزای خیلی خوبیه. لااقل برای من. رئیس زود میره و من می تونم بدون استرس تو اینترنت چرخ بزنم و مطلبای سیاسی بخونم و بنویسم که یادم می افته دولت همه جاتو بو می کشه ( مث سگ) مبادا گفته باشی :" تورم و ننه جون مهدی فهمید این کوتوله نفهمید" یا حتی گفته باشی که  " خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی". پس من هم برای اینکه دولت بعد از نهم به کارای مهمتر برسه، بی خیال مطلب سیاسی میشم و هر چی الان به ذهنم برسه می نویسم.
نمی دونم چند سال پیش بود. سر یه موضوع بی مزه با "وحید" (داداشمه دیگه، چپ چپ نگاه میکنی!) حرفم شد. بعد این دعوا مقدار زیادی بالا گرفت. تازه اول دبیرستان بودم و وحید یه ذره از من کوچکتر بود. ماشاا... قد یه فیل زور داشت. برای اینکه کار به دعوای فیزیکی کشیده نشه فرار کردم رفتم زیر زمین پناه گرفتم. باران لگد بود که به سوی در پرتاب میشد تا عاقبت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.شیشه شکست و بر سر من بی پناه ِ بی گناه فرو ریخت. بعد منم افتادم روی دنده لجبازی و باهاش قهر کردم (دوستام میگن لجبازتر از من ندیدن، وقتی قهر کنم خیلی سخت آشتی می کنم. عوضش خیلی هم دیر قهر می کنم). دلیل قهرم هم به خاطر خشونتش بود و شکستن شیشه های خونه مادربزرگ. همه با هم گفتن:" خوب بچه ان زودی آشتی می کنن". نشد... هی خواستن ما رو آشتی بدن... نشد. بعد هی مرور زمان شامل حالش می شد و برقراری ارتباط سخت تر. جالب اینکه ما به هم نگاه نمی کردیم، سر سفره غذا کنار هم نمی نشستیم. ولی دو نفری بدون اینکه با هم حرف بزنیم فوتبال بازی می کردیم.(خیلی به ندرت). موقع بازیهای استقلال، وقتی که گل می زدن دیگه نمی تونستیم با هم شادی کنیم و هی از بازی تعریف کنیم و به بازیکنا غر بزنیم. مث بز به صفحه تلویزیون خیره میشدیم. اگه گل میزد توی دلمون شادی می کردیم و همسایه ها هم نفسی کشیده بودن به راحتی. بیش از یکسال و نیم گذشت تا ما آشتی کردیم و حسرت اون همه فوتبال که با هم بازی نکردیم و اون همه دلقک بازی که نکردیم و اون همه موقعیت های خوب که از دست رفت رو خوردیم. ولی سخت ترین لحظاتش اونجاست که وقتی با یکی قهر می کنی، هی خاطرات خوب میاد توی ذهنت، دهنت سرویس میشه. ولی یه غرور بیخود توی جونت هی وول می خوره که:" تا نیاد معذرت خواهی، عمراً رفاقتی در کار نخواهد بود...
پ.ن1: تمامی اتفاقات بر مبنای واقعیت استوار شده و مربوط به دوازده سال پیش می باشد
پ.ن2: راستی! حتی یادم نمی یاد ما سر چی قهر بودیم. زهی حسرت
پ.ن3: آخرشم اون اومد از من عذر خواهی کرد. ولی واقعاً دلم خنک نشد. بیشتر خجالت کشیدم. چون وقتی بهم دست داد من روم نشد به چشماش نگاه کنم. حتی اسمارتیزی که بهم داد و ویژه نامه ی خبرورزشی هم بهم نچسبید
بعد التحریر: توی کتاب خداحافظ گاری کوپر، "لنی" قهرمان آمریکایی داستان با یه فکر کنم پرتقالی دوست میشه. اونا زبون همو نمی فهمیدن ولی دوستای خوبی بودن. کار از اونجا خراب میشه که پرتقالی ِ سعی میکنه انگلیسی یاد بگیره. اونوقته که بینشون اختلاف ایجاد میشه. تازه لنی میگه:"زبان عامل سوءتفاهمه".... منم الان دارم به این فکر می کنم که زیاد هم اینطور نیست. شاید کلمات بی روح تایپ شده در صفحات وب، حس واقعی نویسنده رو منعکس نکنه. ولی اختلاف فقط با حرف زدن دو طرفه است که حل میشه. چه بسا اگه من و وحید هم حرف می زدیم دو سال ِ حسرت انگیز نداشتیم.
حمید مصدق یه شعر داره تو این مایه ها:
میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
پ.ن بعد التحریر: پشیمون شدم و سانسورش کردم.....

۲۸ نظر:

مهتاب گفت...

زنده باد سه شنبه هااااااا ...

مهتاب گفت...

اون فوتبال بازی کردن دونفری بدون حرف زدن منو کشته ..
:))

مهتاب گفت...

ولی سخت ترین لحظاتش اونجاست که وقتی با یکی قهر می کنی، هی خاطرات خوب میاد توی ذهنت، دهنت سرویس میشه
....
سرویس می شه
........

مهتاب گفت...

سعید
...
........
حتما دل علی
برای رفیق خوبش
خیلی تنگ شده
... !

پرند گفت...

۱. یعنی من عاشق این مقدمه‌های روزهای به دور از سیاستتم! :دی

۲. پس از این به بعد سه‌شنبه‌ها این‌جا بایستی آپ شود!

۳. یادش بخیر! من و خواهرم هم ۲ سال پیش با این قد و قواره یک دعوایی کردیم! خین و خین ریزی! پنجول و مشت و لگد و کتک و همه چی! :دی
خیلی خوش گذشت! بعد از سال‌ها کتک‌کاری کردیم مثل بچگیا! :دی
هر چی هم فکر می‌کنم یادم نمیاد سر چی بود!
یادم میفته خندم می‌گیره! از همه خنده‌دارتر قیافه‌ی داییم بود اون شب که با حیرت داشت ما دو تا دیوونه رو نگاه می‌گرد! همیشه از اون روز بعنوان جنگ ویتنام یاد می‌کنه! :))
ولی با این‌که شدیدترین دعوای زندگیمونو اون روز داشتیم نمی‌دونم چرا قهر نکردیم پس!! :دی
فقط یه بار ۵-۶ سال پیش با خواهرم چند ماه (تعداد ماهها رو یادم نیست) قهر بودم که اونم بخاطر خودش بود! یه چیزی که به نفعش نبود گوش نمیداد و تکرارش میکرد هی...

پرند گفت...

سخت‌ترین لحظات اون‌جاست که اون "یکی" گند بزنه به تمام اون اندک خاطرات خوب سال سیاه ۸۸!
سخت‌ترین لحظات اون‌جاست که سال سیاه ۸۸ رو برات سیاه‌تر کنه!
سخت‌ترین لحظات اون‌جاست که یکی از به یاد موندنی‌ترین روزهای سال سیاه ۸۸ (دوم خرداد) رو خراب کنه و ککشم نگزه!
سخت‌ترین لحظات اون‌جاست که دیگه هر چی فکر کنی خاطره‌ی خوبی یادت نیاد!
سخت‌ترین لحظات خیلی جاهای دیگه است سعید!

پرند گفت...

گفتی کتاب معرفی کنم...
بجاش بذار برات یه داستان بگم...
یه داستان واقعی...
چند سال پیش وقتی دبیرستان بودم طبقه‌ی اول یه خونه‌ای زندگی می‌کردیم که حیاط داشت و طبقات بالایی یه پنجره به سمت حیاط ما داشتن...
در واقع از پنجره به حیاط دید داشت...
بالا سر ما یه زن و شوهر با بچه‌ی یک سالشون زندگی می‌کردن...
اکثر شب‌ها صدای جیغ و فریادهای زن آسایش رو از همسایه‌ها میگرفت و احتمالاً کلی حرف هم پشت سرش بود و کلی دلسوزی برای مرد که چطور این زن رو تحمل میکنه...
و فرداش مرد رو میدیدن که با قیافه‌ی مظلوم و خیلی متشخص راهی محل کارش میشد...
این چیزی بود که دیده یا شنیده میشد...
حقیقت اما سایه هایی بود که روی پرده‌ی پنجره‌ی رو به حیاط نقش صداقت رو بازی میکردن...
حقیقت چیزی بود که فقط ما میدیدم...

پرند گفت...

ربط این داستان رو به متنت یا هر چیز دیگه خودت پیدا کن...
و خواهشاً دیگه ادامه‌ش نده...

پرند گفت...

انقدر که گفتی از کت و کول افتادم کلی تایپیدم یه کتاب معرفی کردم! :دی
تو خونه‌ی خودم البته! ;)
هر چند بعید به نظر میرسه گیر بیاد کتابش!
دست الهه رو هم بگیر بیار بخونه!
بلکه رگ غیرتش جوشید! :دی

پرند گفت...

خودسانسوری؟؟؟
نیما دهقانی شدی تو هم؟؟

پرند گفت...

این بعدالتحریر سانسور شده‌ات منو یاد این جمله‌ی کتاب نیمه‌‌ی غایب سناپور انداخت...
"فقط دشمن‌ها هستند که حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می‌فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفتگویشان است. دوستی همیشه با سوءتفاهم همراه است، عشق که خیلی بیشتر."

من اینارو بلدم سعید! ;)
سوءتفاهم رو هم!
سانسور نکن چیزی...

سعید گفت...

نیمه غایبت خیلی خوب بود. اتفاقاً یکی از کتابایی که باید می خوندم و نخوندم. کتاب "ویران می آیی" رو خوندم و عاشق اسم کتاب هستم. همین طور "سمت تاریک کلمات" .
راستی! کتاب نیمه غایب رو بخرم یا نخرم؟
می خوای بخر می خوای نخر!
فوت قایم تو سماور بکنم یا نکنم؟ می خوای بکن می خوای نکن
شما دو تا نازنین رو من با هم آشتی بدم یا ندهم؟
باید بدم....باید بدم

سعید گفت...

منم میدونم که تو همه ی اینارو میدونی . یه نفر اینقدر طبع لطیفش بلند باشه، اینقدر فرهیخته باشه، و اینقدر مهربون باشه و اینقدر نوشته هاش قشنگ باشه و اینقدر من نوشته های قشنگش رو عاشق باشم معلومه که میدونه. یه نفر که حتی زن ِ دوست داشتنی ِ مهربون ِ داستانش، شب به خوابش میاد و بهش میگه:" چرا شکلاتی که بهت دادم رو نخوردی"، بعد سراسیمه از خواب می پره و شکلات و می خوره.... یه کار نکن من مجبور بشم خودسانسوری کنم که واقعاً بدم میاد. بیا روزای سبزمون و تکرار کنیم

سعید گفت...

پرندک! من قسم می خورم که برای هیچ کس این کاری و که الان برای شما دو تا می کنم، انجام نمیدادم. دوست ِ نزدیک ِ ندیده ی ِ من! احترام ِ بی پایانم رو به خودت و مهتاب درک کن. باشه؟ می دونم که تو هم مث خود...... ( نوشتم، ولی دوباره پاکش کردم... میبینی چی کار می کنی آخه با آدم! )

سعید گفت...

راستی! یادمون باشه که ما می گیم باید حرف بزنیم، ما توی این شرایط شیرتوشیر می خوایم به اندازه اونا حرف بزنیم. اونا هم صدای مارو بشنون. ما هم غر بزنیم، ما هم اعتراض کنیم، ما هم بگیم که آخه بابا هشت ماهه پدرمون در اومده، هشت ماهه زندگیمون زهر مار شده. انتقاد داریم به صدا و سیما، انتقاد داریم به حضرت آقا،انتقاد داریم به نادیده گرفته شدنمون...
پرند!
........
لعنت به این قیچی
.......
یه بار دیگه "درباره من " بلاگم رو بخون. خودم مشمول قضیه شدم که آخه دختر جون

مهتاب گفت...

سعید
دوست ِ نزدیک ِ ندیده ی خیلی عزیز
لطف و محبت بی پایانت رو درک می کنیم
هر دومون
مگه نه پرند ؟
.
.
ما با هم قهر نیستیم
فقط یه کوچولو , اندکی خیلی کم دیوونه ایم
D:
مگه نه پرند ؟
.
.
و دیگه اینکه

بعد از تحریر سانسوری
آزاد باید گردد

D:

مهتاب گفت...

هشت ماه نه ...
پا به ماه شدیم سعید ..
از نه گذشت ..

پرند گفت...

اوه! این صفتایی که گفتی به من نمی‌خوره اصلاً! :))

"می دونم که تو هم مث خود...... ( نوشتم، ولی دوباره پاکش کردم... میبینی چی کار می کنی آخه با آدم! )"
مثل تو لجبازم؟؟ :دی
آره شدید!
مغرور و کینه‌ای هم هستم! از نوع شترش!
البته چارپایه نمی‌کشم از زیر پای کسی!!!
فراموشکار هم نیستم به هیچ وجه!
میبینی که خودت!
.
.
من می‌فهمم..
شرمنده هم می‌کنی آدمو هی...
انگار که باتوم گرفتی می‌زنی آدمو! :دی
یواش بزن خب! :دی

پرند گفت...

"راستی! کتاب نیمه غایب رو بخرم یا نخرم؟"

مممممممممم...
خوبه که خودت از سناپور کتاب خوندی..
اینجوری راحت‌تر می‌تونم بگم...
راستش رمان بدی نبود ولی خیلی عالی هم نبود...
بیشتر ادبیات و شیوه‌ی نگارشش جذابه...
یه سوژه‌ی ساده رو با ادبیات خاص خودش تلفیق کرده و به خوردت میده!
برای همین خوندنش شیرینه...
حقیقتش من توقع داشتم خیلی بیشتر از این تم سیاسی داشته باشه...
اصلاً نفهمیدم چرا لغو مجوز شده!
بجز یه اشاره‌ی خیلی سطحی و زیرپوستی چیز دیگه‌ای دیده نمیشد توش...
شایدم من خیلی پر‌توقعم! :دی
در هر حال من دارمش.. اگر خواستی میدم بخونی...

راستی منم عاشق اسم آهنگین "ویران می‌آیی"م!
ولی نخوندمش...
نظرت چی بود راجع بهش؟

پرند گفت...

"بیا روزای سبزمون و تکرار کنیم"

این که میگم ربطی به این پست نداره...
روزای سبز مرده سعید...
این روزا حالم بده...
به اندازه روزهای تلخ ِ تلخ‌تر از زهر بده...
انگار این سال هر‌چی به آخرش میرسه پنجه‌هاشو عمیق‌تر فرو می‌کنه تو تنم...
کنده نمیشه لعتنی...
حس این‌که هر‌چی روزها میگذره و به سال نزدیک میشه و خاطرات زنده‌تر میشه برام عذاب‌آورتره...
دیروز تو خیابون یه لحظه به خاطر گرمای هوا همه‌ی حس و بوی روزهای دور و نزدیک هجوم آورد سمتم و دلم ریخت...
می‌خواستم بشینم همون جا وسط خیابون زار بزنم...
دیشب دلم می‌خواست زجر بدم خودمو!
برای اولین بار بعد این ۹ ماه نشستم ویدئوهای همایش دوم خرداد رو دیدم...
و عکس‌ها رو...
ورزشگاه حیدرنیا رو که هیچ وقت فرصت نشد ویدئویی ازش دانلود کنم...
عکس‌های راهپیمایی ۲۰ خرداد رو...
یه ویدئو از کلاغ پر گفتن مردمو...
همه رو...
تا ۵:۳۰ صبح بیدار نشستم و زجر دادم خودمو...
من خیلی درد دارم...
.
.
الآن فقط دلم یه پنجشنبه‌ی آخر سال بدون تنش می‌خواد...
لعنت با "ناخدا"یی که اینو هم دریغ کنه...

سعيد گفت...

اول- دو روز نبودم به همين علت دير جواب دادم. معذرت
دوم- ويران مي آيي رو خوندم. سياسي ِ و جالبش اينه كه ميشه از اول به آخر يا از آخر به اول بخونيش. تو حال و هواي دوم خرداد نوشته شده
سوم- نه ماه مهتاب جان. حق با توئه.
چهارم- چاكريم
پنجم- پرند! كامنت آخرت خيلي قشنگه. ميشه يه پست خوشگل بشه
ششم- يه سر به مطلب آخر مهتاب بزن. خيلي قشنگه. من خيلي حال و هواي نوشته هاشو دوست دارم

هفتم- يه بار نوشته بودم، ارسال نشد. بعد دوباره نوشتم. قبليه قشنگتر شده بود. اينم مصيبت هاي كامنت گذاري ماست داداش

پرند گفت...

ایم مهتاب‌ ِ...(!) رفته برات خودشیرینی کرده!!
تو مدرسه این‌جور وقتا می‌گفتیم کارخونه شیرین‌عسل ورشکست شد!!
برا منم از این خودشیرینی‌ها می‌کنه ولی می‌دونه حناش رنگی نداره دیگه!
گولشو نخوری یه وقت!
این سیب سبزی که از عرش کتابفروشی چیده برات از سب سرخ حوا هم وسوسه انگیزتره! :دی

پرند گفت...

راستی در جواب کامنت قبلیت
من همیشه وقتی کامنت میذارم بخصوص اگه طولانی هم باشه اول select all و copy می‌کنم بعد send می‌کنم
چون این بلا سرم اومده زیاد و می‌دونم چه مصیبتیه

سعید گفت...

شیرین عسل ِ دوست داشتنی. واقعاً شما دو تا چه تیم ِ خفنی هستید. دو تا موجود ِ خاص ِ عجیب ِ با حال ِ با مرام ِ سبز ِ مهربون
آخرین سبز ِ مهربونی که توی عمرم دیدم شرک بود و لاغیر

سعید گفت...

آقا من تازه فهمیدم داستان شیرین عسل و سیب سبز و سیب سرخ هوا و این حرفارو. کرک و پره که روی زمین ریخته از این همه محبت مهتاب بانو. در حال سوت کشیدن مخ می باشم. زبان و قلم را یارای جبران این همه محبت نیست! هست؟

سعيد گفت...

اينقدر ياراي گفتن نيست كه حوا رو نوشتم هوا

پرند گفت...

دستت درد نکنه!
حالا شرک شدیم؟؟!!
این همه سخنوری کردم که گولشو نخوری!
آخر خوردی؟؟!

این همه سبز دوست داشتنی دیدی تو این چند ماه...
ما که جلبک هم نیستیم!
مهتاب که خزه هم نیست اصلاً! :دی

پرند گفت...

"واقعاً شما دو تا چه تیم ِ خفنی هستید. دو تا موجود ِ خاص ِ عجیب ِ با حال ِ با مرام ِ سبز ِ مهربون"

بودیم!!
بین تیممون شکاف ایجاد کردن!!