یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

طناب

به فرزاد کمانگر، معلم مهربان ِ کودکان ِ ساده ی کردستان
یک. من این سر طناب را می گیرم و مادرم آن سرش را. بعد از هم دور می شویم. میگم: خوبه؟ میگه: نه! یه ذره بیشتر برو عقب تا محکم واسه بتونه وزن لباسارو تحمل کنه. توی ذهنم میگم: طناب باید وزن لباسارو تحمل کنه.
دو. تخته چوب... توی دست ِ منه. بابام داره طناب رو به قلاب هایی که به سقف پارکینگ متصل شدن می بنده. بعدش چوب رو از دستم می گیره و با گره هایی به دو سر ِ طنابی که آویزون موندن وصل می کنه. می خوام تاب بخورم. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... بابام میگه: بذار امتحان کنم ببینم تحمل وزن تو رو داره یا نه؟ تا وقتی نشستی روش بتونه نگهت داره. توی ذهنم میگم: "طناب باید وزن منو تحمل کنه."
سه. دهه فجر شده و مدارس مسابقات مختلف برگزار می کنن. فوتبال، والیبال، طناب کشی... دوستام قبل از اینکه زور تو بازوهاشون بگنده می خوان قدرتشونو به رخ هم بکشن. یکی میره طناب می خره و میاره مدرسه. معلم ورزش میگه: این چه طنابی ِ خریدی؟ مث نخ می مونه. "طناب باید فشار دو گروه رو تحمل کنه." اینو معلم ورزش همزمان با ذهن من میگه.
چهار. شمع، گل، پروانه... شمع، گل ، پروانه
دو تا دختر دارن طناب رو می چرخونن. طناب از بالا که فرود میاد به سمت پایین، دختر سوم از روی طناب می پره.
شمع ، گل ، پروانه.... سرعت پاهای دخترک باید با سرعت دست دوتای دیگه تنظیم باشه تا بتونه از روی طناب بپره. من ترجیح میدم خودم تنهایی طناب بزنم. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپرم."
پنج. دستش بسته است. با دست ِ بسته که نمیشه طناب زد. چشمش بسته است. با چشم بسته که نمیشه از روی طناب پرید. یه چوب میارن. چهار پایه... می ذارن زیر پاهاش. و یه طناب حلقه شده. با طناب حلقه شده که نمیشه تاب درست کرد. سرش رو از توی حلقه طناب رد می کنن. توی ذهنم میگم: منم دستم بسته است. چشمم رو هم می بندم. ولی تو با چشمای بسته... با دستای بسته ... بازم می تونی تاب بخوری. تاب تاب عباسی... خدا منو نندازی... معلق در هوا. قلبم پر پر میزنه. توی ذهنم میگم: "باید از روی طناب بپری." تو نمی شنوی. نیستی که بشنوی.
توی ذهنم میگم: "طناب نباید تحمل وزن انسان رو داشته باشه."

۶۲ نظر:

مهتاب گفت...

....
.............

پرند گفت...

آن‌جا شگفت‌انگيز دنيايي است:
دروغ و دشمني فرمانروايي مي‌كند آن‌جا
طلا، اين كيمياي خون انسان‌ها
خدايي مي‌كند آن‌جا
شگفت‌انگيز دنيايي كه هم‌چون قرن‌هاي دور
هنوز از ننگ آزار سياهان دامن آلوده ‌است
در آن‌جا حق و انسان حرف‌هايي پوچ و بيهوده است
در آن‌جا رهزني، آدم‌كشي، خون‌ريزي آزاد است
ودست و پاي آزادي است در زنجير...

آنان
براي دشمني با من
براي دشمني با تو
براي دشمني با راستي
اعدامشان كردند
وهنگامي كه ياران
با سرود زندگي بر لب
به سوي مرگ مي‌رفتند
اميدي آشنا مي‌زد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگي آواز مي‌خواندند
و تا پايان به راه روشن خود باوفا ماندند

عزيزم!
پاك كن از چهره اشكت را ز جا برخيز!
تو در من زنده‌اي، من در تو، ما هرگز نمي‌ميريم
من و تو با هزاران دگر
اين راه را دنبال مي‌گيريم
از آن ماست پيروزي
از آن ماست فردا با همه‌ی شادي و بهروزي

عزيزم!
كار دنيا رو به آبادي است
وهر لاله كه از خون شهيدان مي‌دمد امروز
نويد روز آزادي است

"ه.الف.سایه"

پرند گفت...

سعید!
.....
...
.
.
هیچی...
...
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
...

مهتاب گفت...

تاپ تاپ عباسی
خدا منو نندازی
نندازی
نندازی
انداخت ؟
.
.
.
شمع , گل , پروانه
پروانه
پروانه
سوخت ؟
پرپر شد ؟
خاموش شد ؟
.
.
.
مُردیم خدا !
هستی ؟
نیستی ؟
چشم گذاشتی ؟
اگه هستی مَردونه باش !
مردونه باش لعنتی !

پرند گفت...

این پستت بیشتر یاد بهنود شجاعی رو زنده کرد برام...
شاید چون چیزی که از اعدام خیلی تو ذهنم مونده اون بوده...
و اون چهارپایه‌ی بی‌رحم زیر پاش...

مهتاب گفت...

یه جوری اینو نوشتی که مثل اون " در بند ... " دائم تو ذهن آدم موج می زنه با ریتم خاصش ..
با یه شوق غم انگیز دردناک ... ! انگار که یک تنه وایساده باشی رو به روی تمام قوانین ضد انسانی فیزیک و نظریه ها رو یکی یکی نقض کنی و بعد از کلی رنج اثبات کنی :
<=
طناب
نباید
تحمل
وزن
انسان
رو
داشته باشه
...

شوق ..
انگار که با یه جمله جون بقیه آدم ها رو نجات داده باشی !
غم انگیز دردناک ..
می دونی که هرگز قدرت این کار رو نداری !

مهتاب گفت...

به نظرت می شه یه روز اونی که قدرتش رو داره بزنه همه ی فرمول های اثبات شده رو به هم بریزه ؟
می شه یه روز یهو بین تاب خوردن ها بزنه فیوز جاذبه رو بپرونه و طناب رها شه ؟
می شه خطش روی ما بوق آزاد بزنه و برای اونایی که ادعاشو دارن اشغال باشه و یه صدای خشن بخنده به ریش تمام ادعا ها و بگه مسدود می باشد ؟
می شه ؟
...
آقا با توئیم !
اگه نمی شه بریم راحت پی نکبت ِ زندگی مون و خلاص !

مهتاب گفت...

این کامنتت رو یادته ؟
خیلی دوسش داشتم !
و دارم !
"
بازي هاي خدا
بازي هاي آدمها
تاب تاب عباسي ها
و خدا منو نندازي ها
نه، به اين سادگي نيست.
يه طرف داره تقلب مي كنه. جرزني ميكنه
بعد داور نشسته و نگاه ميكنه
اصلاً داوري نميكنه كه. مث يه تماشاگر بي صدا نشسته زل زده به زمين بازي
حالا هي داد بزن… داور دقت كن
توپ تانك فشفشه… داوره خيلي بده
ككش هم نمي گزه. شايد فك مي كنه كه ديگه بازنشسته شده. شايد بهش رشوه دادن كه سكوت كنه. شايدم لباس تماشاگرا يه ذره كمه، حواس داور پرت شده به اونا.شايد اعتقاد داره دو تيم بايد منصفانه بازي كنن. وقتي يه تيمي خطا كرد خودش اعتراف كنه. وقتي هند كرد بگه باباجان با دست توپو زدم. توپو بده به حريف تا بازي رو شروع كنه. وقتي يار حريف مصدوم شد توپو به اوت بزنه تا بيان براي مداوا. اونوقت همه چي از اين خرتوخري در مياد
به اين خاطر “انصافم آرزوست”. بعد كه همه بازيكنا منصف شدن تو ديگه گم نميشي توي اين شهر غريب. اونوقت مي توني بشيني از زيبايي ها بنويسي. از انصاف آدما بنويسي. بعد خدا براي هميشه ميره
وقتي همه برنده هستن كه بازي داور نميخواد
"

سعيد گفت...

پرند جان!
عجب شعر فوق العاده اي بود .
هر چقدر بخوني بازم دوست داري بخوني
هوشنگ ابتهاج يه شعري داره كه ميگه:
بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمي بوي فروردين نياورد
اونم خيلي دوست دارم

سعيد گفت...

راستي! يكي از دوستام فاميل بهنود شجاعي بود و خيلي با هم در موردش حرف زديم و كلي غصه خورديم. چه سنگدلانه از زندگي تهي شد. از زندگي تهي كردنش

سعيد گفت...

روزگار سختي شده مهتاب خانوم. ظلم ديگه عادي شده. اصلاً عادتمون دادن به طعم زهرمار. عادتمون دادن كه ديگه ككمون نگزه از اين همه اتفاق ناگوار.

سعيد گفت...

روزگار سختي شده مهتاب خانوم. ظلم ديگه عادي شده. اصلاً عادتمون دادن به طعم زهرمار. عادتمون دادن كه ديگه ككمون نگزه از اين همه اتفاق ناگوار.

پرند گفت...

طفلی به نام شادی، دیری است گمشده است
با چشم‌های روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر
.
.
.
"محمد‌رضا شفیعی کدکنی"

پرند گفت...

بیا روزهای به دور از سیاستت رو باز هم برگردون سعید...
بیا از این آغوش متعفن بیرون بکش ما رو...
بیا زندگی کنیم سعید...
بیا...
.
.
.

مهتاب گفت...

http://www.tahavolesabz.com/item/1789
...
..........

پرند گفت...

طنز به این قوی‌ای خونده بودی؟! :دی
http://fardanews.com/fa/pages/?cid=110511
جداً اگه جای دیگه‌ای دیده بودم فکر می‌کردم مثلاً ابراهیم نبوی نوشته اینو! :))

مهتاب گفت...

ستاره ها
اعدامیان ظلمت
به خاک اگرچه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند ...

الهه ناز گفت...

سعید!چرا من فکر میکردم
عمر دست خداست؟
مرگ دست خداست؟

الهه ناز گفت...

طناب باید...
طناب نباید...

الهه ناز گفت...

طناب باید...
طناب نباید...
آره سعید،طناب نباید...

الهه ناز گفت...

سعید بی نظیر بود
سعید خیلی عالی بود
مثل در بند اما سبز...
سعید هر روز با خودم تکرار می کردم طناب نباید...
نباید...
نباید...
این یعنی بی نظیر بود
و هست...

پرند گفت...

حالا من ۳تا option دادم تو چرا سوء استفاده کردی از این دموکراسی؟؟
الآن مثلاً فصل‌الخطاب شدی یعنی؟!!
خب می‌گفتی ۳شنبه دیگه! :((

پرند گفت...

میگم...
یعنی امروز رو هم یادت نبود که این‌جا خالیه؟؟...
این که دیگه تقویم نمی‌خواست...

الهه ناز گفت...

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=100059

مهتاب گفت...

پس پست ِ درخواستی من کو ؟
من هنوز تب دارم ها ...

الهه ناز گفت...

گلو رگ هایی دارد هم ریشه با طناب... بعضی‌ ‌ها از درون خفه می‌‌ شوند...

پرند گفت...

خواب دیدم این‌جا با هفت، هشت تا پست پشت سر هم آپیده شده!!
این به اون خواب چینی، ژاپنی که دیده بودی برای من در! :دی

مهتاب گفت...

گلو رگ هایی دارد هم ریشه با طناب... بعضی‌ ‌ها از درون خفه می‌‌ شوند...
....
آخ الهه ...

پرند گفت...

ایمیل خویش را بچکانید لطفاً!

پرند گفت...

میگم که!
هر چی فکر می‌کنم به نتیجه نمی‌رسم!
باورم نمی‌شه اینا رو تو نوشتی!!
همه‌ی این پست‌های تلخ و جدی رو!
با اون خنده‌های دائمیت تضاد داره آخه! :دی
افشا کن! افشا کن! :دی

پرند گفت...

چشم و گوش و همه جای شیطون کر و کور و اینا! :دی
خنده رو باشی همیشه...

پرند گفت...

ضمناً
من از همین‌جا رسماً اخطار میکنم
اگر ۲۵ خرداد این‌جا رو باز کنم و ببینم خالیه هر چی دیدی دیگه ندیدی!! :دی
این اخطار بودااا!
جدی بگیر!
:-w

مهتاب گفت...

نه تير و دشنه
نه دارو زندان
ستاره هارو از شب نترسون

http://www.4shared.com/file/49645115/3c9cd34a/NATARSOON___wwwDariushLineblogfacom_.html
.
.
.
از اون شبی که پرند اینو فرستاد دوباره دیوونه شدم

مهتاب گفت...

نه تير و دشنه
نه دارو زندون
ستاره ها رو از شب نترسون
.
.
.

http://www.4shared.com/audio/fM1pvR00/NATARSOON___wwwDariushLineblog.html
.
.
.
از اون شبی که پرند اینو فرستاد دوباره دیوونه شدم

مرضیه گفت...

وبلاگ تو هم کامنت قورت می ده ؟!
دنبال اون آهنگی می گردم که اون شب شعرش رو اس ام اس کردی ...
" آخرین سنگر سکوته ... "

مهتاب گفت...

مرضیه یعنی من !!!
داشتم برای مرضی یه چیزی می نوشتم قاطی کردم !
یعنی فکرش پیش ما بوده ؟؟
...
....

مهتاب گفت...

این بود لینک !!
چرا من امشب قاطی کردم ؟!!

http://www.4shared.com/audio/EtiitgpJ/Natarsoon-wwwdariushLineblogfa.html

.
.
.

نه تیر و دشنه
نه دار و زندون
ستاره ها رو
از شب
نترسون

پرند گفت...

حالا خوبه من اون آخرین سنگر سکوته رو هم براش فرستادم!
اون‌وقت اومده این‌جا معرکه گرفته!
همیشه همین‌جوریه!
بیچاره من که می‌گردم لینک بدون فیلتر پیدا می‌کنم براش!
محلش نذاریا!
اخم کن! :دی

سعيد گفت...

الهه ناز
جات چقدر خالي بود.
رفتيم تئاتر پرفسور بوبوس. با پرند و مهتاب. خيلي خوش گذشت. مهتاب محبت كرد بليط گرفت. پرند لطف كرد اومد و يه شب رويايي با كلي كتاب رو رقم زديم. كجايي؟ تو هم بيا. قول ميدم خوش بگذره

سعيد گفت...

مرسي از هر سه شما با لينك هاي قشنگتون. من چگونه ابراز كنم كه شرمسار اين همه محبت شما هستم آخه؟
يه سري به كتاب ِ ماه مهتاب بزنيم به روزش كنيم. من خيلي وقته اصلاً وقت نمي كنم درست و حسابي بيام ببينم چه خبره. زندگي خرج داره. ازدواج ذهن و مشغول مي كنه. البته نه به اندازه بيست و دوم خرداد پارسال

سعيد گفت...

ضمن اخم كردن براي مهتاب! توي ملاقات بعدي قبلش بهم بگو تا برات آهنگ رو بيارم.
آخرين سنگر سكوته رو كه پرند بهت داده. چرا اينقدر حواس پرت شدي؟
چاكريم

مهتاب گفت...

ضمن مقادیر زیادی بغض باید عرض کنم که ... به جان خودش لینکی برای من نرسید خب !
دخترم تو که می دونی این مسنجر صاحاب نداره !

مهتاب گفت...

سعید من توی کتاب ی ماه پیشاپیش به تو حق دادم ...
ولی دلیل نمی شه اینجا رو هم بهت حق بدم !
آپ کن دیگه !
دهههه !

مهتاب گفت...

الهه ی نازم جات واقعا خالی بود ولی سعید به لطف نگفت که مهتاب فقط محبت کرد و خراب کاری کرد !
:-I

پرند گفت...

http://www.asriran.com/fa/news/118209/پس-از-هدفمند-شدن-یارانه-ها-چه-اتفاقاتی-می-افتد؟!-کاریکاتور

الهه ناز گفت...

مرررسی سعید
خوشحالم که خیلی خوش گذشته :)
روی خوش گذشتن با شما و قول تو که شکی نیست ولی خب من نمی تونم بیام...

پرند گفت...

اینو دیدی؟
http://www.mediafire.com/?zlnzityigky

سایبان گفت...

کاش طنابها وزن هیچ ادمی را تحمل نمیکردند...

الهه ناز گفت...

سعید!
حالا من هی هیچی نمیگم
هی تو هم هیچی نگو!
خب؟
بنویس دیگه آخه برادر
بنویس و بساط زمزمه ی زیر لب چند هفته مون رو به راه کن!

مهتاب گفت...

http://rouzaneh.wordpress.com/2010/05/10/%d8%aa%d8%b3%d8%aa/#comments

...
اینو که گوش دادم فکر کردم کاش کامکارها الان یه کنسرت می داشتن ...
یه کنسرت پر از بغض ِ کردی ...

حاج حسین گفت...

سلام بر سعید عزیز
تازه وبلاگت رو پیدا کردم و استفاده کردم
سبز باشی

سعید گفت...

سلام بر حسین ِ جان
سبز ماندم
سبز خواهم ماند
ارادت

پرند گفت...

بیا!
انقدر اون پستی که گفتی رو نذاشتی که این‌جا دوباره فیلتر شد!
:((
الآن هم که حتماً خوابی مجبورم هی بریزم تو خودم تا صبح که بیای خودت ببینی با خونه‌ات چکار کردن اشغالگرا!
:((((((((

پرند گفت...

از ۲۲ بهمن تا ۲۲ خرداد
عمر این‌جا فقط و دقیقاً ۴ ماه بود
...

پرند گفت...

چریکه‌ی مظلوم و بیچاره‌ی من...... :(

مهتاب گفت...

دیدی انقدر ننوشتی تا اینجوری شد ...
دیدی ؟
دیدی آه ما دامنت رو گرفت بعد هم دامن خودمون رو ؟
دیدی ؟
می بینی روزگارمون رو ؟

الهه ناز گفت...

خب چرا پس نمیای آخه آیا سعید؟:(

مهتاب گفت...

چقدر دلم تنگه ...

آگاهی گفت...

fآدرس جدیدت رو برام بفرست

پرند گفت...

تو که در خواب چهار فصل به سر مي‌بري!
ولي يه چيزي...
من تازه فهميدم که اسم بلاگت اسم يکي از فيلم‌هاي بهرام بيضايي بوده! :دي

مهتاب گفت...

جات خالیه ...
خیلی ...

الهه گفت...

سعید!