برای صلح
دیگر نه کبوتری مانده
و نه درخت زیتونی
تا شاخه ای از آن را
به منقارش بگیرد
و پرواز کند
تا اوج
تا آزادی ...
***
صدای گلوله
فریاد مردم را شکست
آنجا که دخترکی
آرام بر زمین نشست
با چشمانی که
رو به صداقت باز بود
"به سال یکهزار و سیصد و هشتادو...
همان هشت!"
***
وقتی پسرک را در غسالخانه می شستند
از ته دل می خندید
شاید به رویای شیرینش
در پیش از 22 خرداد همان سال...
وقتی تیری بر او نشست
او هم چون دخترک بر زمین نشست
در همان سال هشتاد و....
گمانم هشت بود!
***
طناب دار را برگردنش آویختند
زوزه ی تیری در گوش همه پیچید
با چشمانش به آسمان نگاه کرد
گویی که رد تیر را دنبال می کرد
تا مرز ایران و توران
تیر که بر زمین نشست
2 آرش به هوا پریدند
برای وطن
تا اوج
تا آزادی...
در تلخی هشتاد و هشت
***
باز هم صدای شکستن آمد
اینبار جوانی
که صدایش و کلماتش
در میان فک و دندانهایی شکسته
به نجوایی آرام بدل شد
آ...ز...ا...د...ی
جوانک در کهریزک
رستگار شده بود
در همان سال ِ سیاه گویی
***
تقدیم به ندا، سهراب، محسن و آرش در این سال ِ هشتاد و هشت
پ.ن: تیتر مطلب و ایده اصلی آن از اینجا گرفته شده است
۳۱ نظر:
در آغوش سیاست ...
در آغوش رنج ...
در آغوش درد ...
در آغوش هشتاد و ...
هشت ...
حسرت یک آغوش ِ بی دغدغه
بی رنج
بی درد
بی هشتاد و...
هشت...
آ...ز...ا...د...ی
تصویر هایی که ساختی
واژه های لرزانت
نقطه های دردناکت
آخ سعید...
هی می شکنه توی گلو
مثل فریادی که توی صدای گلوله شکست
هی می شکنه گوشه ی چشم
مثل لبخندی که گوشه ی غسالخانه شکست
هی میشکنه گوشه ی دل
مثل دهانی که کنج رستگاری شکست
...
کُشتی!
در آغوش سیاست؟؟!!!....
اگر این آغوش متعفن رو نخوایم باید کیو ببینیم؟؟؟....
.
.
نمیدونم از نوشتهات تعریف کنم یا از درد ِ نوشتهات...
این یکی از بهترین نوشتههای چریکهی تارا (چه اینجا چه تو ۳۶۰) بود...
از اون نوشتههایی که دهن آدمو میبنده و نمیذاره هیچی بگی...
کاش بیشتر مینوشتی...
از بقیه هم مینوشتی...
بخصوص از اونی که زیر چرخها موند...
اینو برای یکی از بچهها کامنت گذاشته بودم! کلی نصیحت هم دریافت داشتم!!
از اونجا که حس واقعیم رو توش نوشتم اینجا هم میذارم!
تو هم خواستی نصیحت ارسال بدار!!
احساس میکنم این سال مثل یک وزنه بهم آویزونه و جدا نمیشه...
مثل اون غل و زنجیرهایی که به پای زندانیها میبستند...
یا شاید هنوزم میبندن...
مثل اون ابزار اسارتی که اسمشو نمیدونم!
همون که سر و مچ دو تا دستت رو بین دو تیکه چوب اسیر میکنند...
و سال 89...
مثل تیغهی تیز گیوتین میمونه که هر لحظه منتظرم خدا زبونهاش رو ول کنه و از اون بالا سر بخوره روی گردنم...
راست می گی! چه بر چسب مزخرفی. در آغوش سیاست! چرا همچین برچسبی انتخاب کردم؟
شاید به خاطر دوری از سیاست بود. ( این واقعاً علامت تعجب داره). ولی من سیاست رو دوست دارم... با همه رذالت و پستی ِ جاه طلبانه ای که انسانها اونو آلوده کردند به خاطر چند صباحی تکیه بر صندلی قدرت...
ولی سیاست زیباست
چون هستند مردانی مثل خاتمی! شبیه باران... که روحشون رو به قدرت نفروختند (ابراهیم رها کتاب دوقطعه...رو تقدیم کرده به خاتمی، مردی که روحش را به قدرت نفروخت)
از لطفت هم خیلی ممنون. شرمنده کردی خواهر.
من که نصیحت نمی کنم هیچی، لذت هم میبرم. شرط می بندم که خدا هم خودشو پشت مهربونی ِ های دروغین قایم کرده تا فریبمون بده و اونوقت مائیم و گردن ِ نازک تر از مو و گیوتین
"هی می شکنه توی گلو
مثل فریادی که توی صدای گلوله شکست
هی می شکنه گوشه ی چشم
مثل لبخندی که گوشه ی غسالخانه شکست
هی میشکنه گوشه ی دل
مثل دهانی که کنج رستگاری شکست"
قشنگ بود مهتاب جان
تو اون نون نوشتن رو که معرفی کردی خوندی؟؟
دیروز که رفته بودم کتاب جدید بهنود رو بخرم دیدمش...
چقدر جلدش خوشگل و هنریه...
شیفتهش شدم!
ولی دیگه پول ندارم! :(
دیشب نشستم حساب کردم دیدم تو این یکی دو ماه حدود ۱۰۰۰۰۰ تومان کتاب خریدم!!
سقفم پر شده دیگه!
سرریز هم کرده!
اصلاً من هیچ وقت ۱۰۰۰۰۰ تومان پول نداشتم!!
نمیدونم از کجا اومد!
ولی این که لغو مجوز نمیشه ایشالله؟!
گذاشتم از نمایشگاه بخرم!
صفحهی اولشو همونجا خوندم راجع به وطن نوشته بود...
چقدر عالی بود...
برچسب مزخرفی نبود...
خیلی هم زیبا و بامفهوم بود...
آغوش متعفنش که هیچی!
بدتر از این کشیدیم ازش!
من قبلاً فکر میکردم تو علوم سیاسی خوندی که انقدر به سیاست علاقه داری! :دی
من خودم "نون نوشتن" رو نخوندم.راستش بعضی اسم ها اینقدر به دل می شینن که نخونده هم دوستشون داری. مث "ویران می آیی" (البته اینو خوندم)، مث "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" مث "چشمهایش" مث "به گزارش سازمان هواشناسی این آفتاب لعنتی" مث "یوزپلنگانی که با من دویده اند" و.... می بینی چه حالی میده اسمشون، هی تکرار می کنی آخه " اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" هی ذهنت قلقلک میشه... اصن از اسمش انرژی مثبت داره ساطع میشه
بابا ثروتمند. کلی کتاب خریدی ها. نمی خواد بخری. راستش خودم زیاد قلم دولت آبادی رو دوست ندارم. ادبیاتی که توی روستا باشه رو دوست ندارم. ادبیات مدرن رو دوست دارم. کمتر با آثار کلاسیک ارتباط برقرار می کنم. دوست دارم اتفاقات فقط توی شهر بیافته. زندگی شهری مارو چنان معتاد کرده که حتی اگه بری سووشون خلق کنی ما طالبش نیستیم داداش.
من حسابداری خوندم. ولی از دوران راهنمایی هی روزنامه سلام ورسالت می خوندم. بعد خودم تجزیه تحلیل میکردم. حس کردم صداقت اینا بیشتره. بعد هی آلوده و آلوده و آلوده و....
خیلی تأثیرگذار بود...
سعید
نمی شه اینجا کامنتا ریپلای دار بشه ؟
( پر رومی شویممممم )
D:
موافقم با پرند که کاش بیشتر می نوشتی
اصلا تو باید بیشتر از بیشتر بنویسی
منم وقتی داشتم می خوندم دوست داشتم بازم ادامه داشته باشه
بازم بخونم
بازم بشکنم
بازم خیس بشم از اشک
پرند احساست واویلاست دقیقا
ولی بذار اصلاحات انجام بدم رو احساست
اگه خدایی که به شدت بازیش گرفته الان
اون تیغه ی گیوتین رو کامل رها کنه که راحت می شیم
ولی کامل رها نمی کنه
با همون غل و زنجیر و اون ابزار اسارتی که منم اسمشو نمی دونم تا همیشه اسیر این سال خواهیم موند
و خدا تیغه ی اون گیوتین رو تا روی پوست نازکمون تنظیم می کنه و نه بیشتر
یه فشار کافیه تا خلاص شیم
اما تا همیشه با این وضع معلق موندن براش جذاب تره گویا
خدا رو می گم !ا
آخ سعید دست گذاشتی رو همون نقطه ای که نماد دریافت های خاص ابراهیم رها ست ..
ابراهیم رهایی که خاتمی رو در یک جمله , اول کتاب کوچیک و دوستداشتنیش توصیف می کنه ...
ابراهیم رهایی که وقتی از خاتمی می نویسه دستخوش چنان تکانه هایی می شه که ...
....
:
"هر بار كه از
تو طنز نوشته ام، شده ذكر مصيبت ! گند مي زني به طنز آدم! اَه !
"
یادته سعید ؟؟
خب منم همینو گفتم دیگه!
آی کیو!
میگم منتظرم تا خدا زبونهش رو ول کنه...
ولی نمیکنه...
تو رو چه به اصلاحات آخه؟!
کی تو رو اصلاح کنه پس؟!
گند زدی به احساسات من!
:-w
با اون انرژی مثبت ساطع شدن از اسم خیلی موافقممممم...
مثل " یاری " .. مثل " موج " .. مثل " قلم " .. مثل " کلمه " .. مثل " سلام " .. " نشاط " .. " اعتماد " ..
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری .. رو خوندی سعید ؟؟
بدو بیا بنویس ازش !
کالوینو ی دیوانه ی نازنین ..
یه پست می شه در باره ی شروع کتابش نوشت واقعا !
D:
نخیرم !
نمی کنه رو تو دلت گفتی !
P:
ریپلای دار؟ چشم... باید ببینم اصلاً این امکانات رو داره یا نه.
فوق العاده ست این "هر بار كه از
تو طنز نوشته ام، شده ذكر مصيبت ! گند مي زني به طنز آدم! اَه !"
تازه... من شبی از شبهای زمستان مسافری رو نخوندم. پس نتیجه می گیریم که خودت توی کتاب ماه بنویسی.
هشتاد و هشت،هشتاد و تو...
ممنونم سعید
کامنت بدون تبریکت خیلی به دلم نشست...
خوشحالم که آخرین کامنت وبلاگم رو به نام خودت ثبت کردی...
سال خوبی رو برای تو و خانم میم عزیز آرزو دارم...
.
.
.
وبلاگت يه جوري بود پرند خانم. نوشته هاي قبليت نبود. مطلب آخرم نمي شد كامنت گذاشت. من دارم ميرم مسافرت. نيستم. اومدم ما رو از نگراني نجات بده
مرسی سعید عزیز
منم امیدوارم سال سبزی داشته باشیم
سبزی ای که دیگه به سرخی نزنه
....
برای تو
خانم میم
الهه و بقیه ی اعضای خانواده ات
سرسبزی و دل آسودگی آرزو می کنم
رسیدنت بخیر ..
رسیدنت گرم ..
رسیدنت سبز ..
زود باش ..
بدو ..
غم باد گرفتم ..
غم باد خفه شدم ..
سلام سعید عزیز
رسیدن به خیر...
بنویس که مردیم از بس جان نداریم...
"تیر که بر زمین نشست
2 آرش به هوا پریدند"
عاشق اینم!
یکی از تاپ ترینهاته
مدام تو گوشمه همیشه
۲ آرش به هوا پریدند
...
هزاران آرش
تو این ۳۱ سال
و قبلتر...
و قبلتر...
و بعدتر؟؟!!
......
ارسال یک نظر