دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

کتابخانه

در راستای قدرت بویایی فوق العاده مسولین که همچنان همه جایت را می بویند مبادا گفته باشی "الله اکبر" یا "این 63 درصد که میگن کو دروغگو؟" و با توجه به اینکه ارتش سایبر کمین نشسته تا کوچکترین صدای مخالفی را در نطفه خفه کند و ظفرمندانه از دسترس خارج شوی بهتر دیدم تا کمی از فضای سیاسی فاصله بگیرم و تعدادی کتاب معرفی کنم تا شما هم اگر مایل بودید مطالعه بفرمایید شاید این فضای زهرماری سال مزخرف 88 کمی تلطیف گردد.
چسب زخم: وقتی زخمی میشی یه چسب تهیه می کنی تا جای اوف شده ات رو ترمیم کنه. حالا اینقدر زخم های ما کاری و عمیق شده که از درد به خودمون بپیچیم و دنبال یه چسب زخم گنده باشیم شاید مرهمی باشه بر دردهای ما در این سال سیاه. ابراهیم رها چسب رو تهیه کرده، اسنادشم توی بازار موجوده. نمونه کاراش رو هم می تونید توی صفحه آخر ضمیمه اعتماد بخونید. در مورد ابی خان همین بس که در سه بخش جایزه بهترین روزنامه نگار و برده. ولی چون هر کس فقط در یه بخش می تونست شرکت کنه، جایزه اش رو پس گرفتن. حالا فرقی نمی کنه که اسم واقعی اش علی میرمیرانی باشه یا با اسم مستعار رها، سهیل فاطمی، تیرداد خسروی و ... بنویسه. شما ماستت رو بخور... منظور اینکه شما کتابت رو بخون. والا، با این نون هاشون
40 نامه کوتاه به همسرم: اگه شما ازدواج کردید، یا خیالش توی سرتون افتاده، یا دوست ِ غیرِ هم جنس ِ آینده دار سراغ دارید می تونید 40 نامه روانشاد نادر ابراهیمی رو ابتیاع کنید و محظوظ شوید و راه و رسم زندگی را بیاموزید در حد برزیل. من که نامه 27 و 34 رو خیلی دوست دارم. شما چطور؟
کوری: این فحش نبود، اسم کتاب بود. ساراماگو اومده توی کتاب گفته که آقایون و خانم ها ما در کوری به سر می بریم. چشم صورت رو نمیگه ها. می خواد بگه آخه فلانی... تویی که میگی شهادت ندا کاره انگلیساست، خیلی کوری. می خواد بگه تو که فک می کنی به عاشورا توهین شده، خیلی کوری. خانمی که وقیحانه یه اتوبوس آدمو می فروشی... با توام... خیلی کوری. می خواد بگه آقایی که بالای سرت هاله نور می بینی... خیلی کوری. تویی که فک می کنی مخالفات بزغاله هستن، خیلی بی چشم و رویی..خیلی کوری. تویی که فرت و فرت وبلاگ فیلتر می کنی... خیلی کوری. تویی که اسلحه دستت می گیری سمت مردم شلیک می کنی... خیلی کوری. تویی که فکر می کنی جای خدا نشستی.... خیلی کوری. کلاً کوری قشنگه... کتابش رو میگم
نون نوشتن: بعضی ها نون بازوشونو می خورن، بعضی ها با پاچه خواری برای زن و بچشون نون در میارن. محمود خان دولت آبادی (که اسمش منو یاد اون کوره که هاله نور می بینه می اندازه) نون ِ نوشتن اش رو می خوره. کتاب داغ ِ داغ ِ. کنفرانس برلین که یادتون هست؟ وقتی صدای "مرگ بر جمهوری.ا" توی سالن طنین انداز شد، دولت آبادی گفت:" نگید مرگ... من از مرگ بدم میاد... از مرگ بیزارم". بعد این حرفش حک شد توی ذهن من. ای کاش ما هم می تونستیم از واژه مرگ استفاده نکنیم. به قول شمس لنگرودی:" مرگ، مرگ می آورد آقایان".
بازم کتاب توی آستین داشتم که معرفی کنم. ولی توی فرصت دیگه. شما که دوست ندارید از سر ِ کار اخراج بشم. دوست دارید؟

۳۶ نظر:

پرند گفت...

من از چسب زخم زیاد خوشم نیومد
البته طبیعی هم هست !
که اگه غیر از این بود از دولت بعد از نهم مجوز نمی گرفت !
کلاً به جز دو سه تا موردش بقیه اش برام جذاب نبود ..
که از همه بیشتر هم از صفحه 11 خوشم اومد !
همون که پاهای همه رو اره کرد ! :دی

کاش میشد همه ی نوشته های اعتمادش رو کتاب می کرد ..
ولی زهی خیال باطل ! :(
فعلاً که اعتماد و ایراندخت رو هم خفه کردن !

پرند گفت...

ولی 2 قطعه عکس 4*6 ش رو به اندازه ی آقای رئیس جمهور ابراهیم نبوی دوست دارم ..

کوری رو هم وقتی پیش دانشگاهی بودم خوندم
هنوز فرصت نکردم یک بار دیگه با این دید امروز بخونمش ..
خیلی جالب توصیفش کردی ! :دی

الآن مشغول خوندن کتاب از دل گریخته های مسعود بهنودم
بهنود از اون نویسنده هاست که انقدررررر قلمش رو دوست دارم که اصلاً برام مهم نیست چی نوشته !
فقط برچسب بهنود داشته باشه، کوفت باشه اصلاً !! :دی

پرند گفت...

انقدر این جا کامنت گذاشتن دل انگیز شده آدم دلش می خواد همش کامنت بذاره اینجا ! :))

بازم راجع به کتاب بنویس ..

پرند گفت...

آها !
یه چیز دیگه هم یادم اومد ! :دی
یه کتابفروشی روبروی دانشگاه تهران هست که پاتوق ماست ولی بدلایل امنیتی اسمش رو اینجا نمی نویسم ! :دی
از اون جا که قلعه حیوانات من دست این و اون کلاً به فنا رفت، بعد از انتخابات رفتم که یک فقره از این کتاب رو تا ممنوع نشده به چنگ بیارم !
یکی از فروشنده هاش اومد یه کتاب نشونم داد گفت اینو خوندی ؟
نگاه کردم گفتم نه !
گفت پشت جلدشو بخون میفهمی چیه !
گرفتم خوندم:
احمق های چلم و تاریخ شان
آیزاک بشویتس سینگر
احمق های شهر چلم سرگذشت خیالی طنزآمیز شهر یا کشورهایی است که حاکمان شان دچار توهم رسیدن به قدرت و وسعت یک امپراتوری و جهانی شدن هستند.

ویترین فروشگاهش هم دنیاییه واسه خودش ! :دی
و به جز این، نکته جالب دیگش اینه که از بعد انتخابات نایلون مخصوصش هم که کتاباشو میذاره داخلش و به مشتری می فروشه سبز شده ! :دی

مهتاب گفت...

وااای سعید ..
من یه کاری می خوام توی بلاگم بکنم از همین حالا معلومه تو هم بد جوری پایه ای ! حالا چی ؟؟ .. بعدا می گم !
D:
.
.
.
بیا آخر ضمیمه ی اعتماد یه ستون ِ " روزهای دور از سیاست " بزن !
ما بهت می گیم سعید رها !
خیلی فوق العاده ست ..

مهتاب گفت...

ابراهیم رها باشه .. کتابش قدر چسب زخم جمع و جور شده باشه .. رنگ خاص اسمش روی جلد حتی خط خطی شده باشه .. ولی باشه .. همینم باشه ..

وای کوری .. آخ کوری ..
...
چه باز نویسی ای کردی سعید ..
حال ِ کورم جا اومد ..

و نادر ابراهیمی ِ جان ..
یک عاشقانه ی آرام اش رو هم خوندی سعید ؟؟

مهتاب گفت...

یه روزی خاتمی هم گفت ..
گفت ..
که ما از " مرگ بر" ها خسته ایم ..
...

سعید گفت...

پرند، تو یه خوره ی کتاب به تمام معنا هستی به خدا. من چسب زخم رو نخوندم.همین طور آقای رئیس جمهور ابراهیم نبوی. اتاق امن و سالن شماره 6 نبوی رو خیلی دوست داشتم. مجنون ِ لیلی رو اینجاشو دوست داشتم که می گفت: "یه حسادت رو بذار کنار یا روشنفکری رو". البته خطابش به خانم ها بود. قلم مسعود بهنود هم که فوق العادست. همه چیزش خوبه. هر چند من کتابی ازش نخوندم. بیشتر مقالاتشو می خونم. قلعه حیوانات رو سیزده بار خوندم و تقریباً حفظم. دوره راهنمایی کتاب ِ مورد علاقم بود. این کتاب احمق های چلم رو هم به سفارش شما تهیه میکنم. کتابفروشی روبروی دانشگاه تهران هم برو دارمت. کتاباش و نایلون سبزش

سعید گفت...

مهتاب بانو، این کاره کارستان چیه که می خوای توی بلاگت انجام بدی؟ مطمئنم مثل نوشته هات بکر و نازه. منم پایه ام دوستم. اعتماد هم توقیف شد. حالا دیگه ابراهیم رها نداریم. یک عاشقانه ی آرام رو هم خوندم و دوسش دارم. کلاً نادر ابراهیمی رو دوست دارم. واقعاً کامنت گذاشتن اینجا داره جواب میده ها. خیلی مخلصیم

مهتاب گفت...

سعیدددد .. شده مثل ما به قرض و قوله بیافتی بدو کتاب های بهنود رو بخررر ..
آخه چرا " در بند اما سبز " اش رو نگرفتی ؟؟
)':
دیگه نیستتتت .. بردنش .. هو تو تو ...
هنوز " حروف " و " پس از یازده سپتامبر " و بقیه کتاب های داستانی - تاریخی ش هست ..
...
این سالن 6 هم نیست لعنتی !
نیست که نیست !
.
.
.
اعتماد هم رفت
ایراندخت هم
دیگه چی مونده ؟؟!!

مهتاب گفت...

چسب زخم رو نخونده تجویز کردی ؟؟
اگه ابی جان بدونه چه مرامی داری !
( وای ! منم می گم ابی بهش ! تو هم که می گی !!
D: )
.
.
.
چسب زخم کوچولو ..
چسب زخم تقدیم شده به پسر کوچولو ..
که حتما باباش دلش دائم می تپه برای روزهای مبهم آینده ش ..

من عاشق مقدمه ش ام !
و صفحه 14

سعيد گفت...

من بيشتر تعريف "خانوم" رو شنيده بودم. اسم "دربند اما سبز" رو هم نشنيده بودم. كتاب سالن شماره 6 رو هم اگه گير بيارم برات حتماً تهيه مي كنم. وسوسه شدم... اين دفه انقلاب، هدف... كتاباي بهنود....
چسب زخم رو هم ميگيرم. منم عاشق مقدمه اش مي شم و صفحات 11و 14
راستي يه سي دي گير آوردم به اسم "بعد از مناظره" در مورد موسوي ِ جان و اون يارو احمدي نژاده. چيز خفنيه. دلت بسوزه

مهتاب گفت...

منم اگر " در بند .. " رو پیدا کردم برات می گیرم ..
وسوسه شو سعید !
وسوسه شو !
به خدا ما شیطان های پلید خوبی هستیم !
D:

مهتاب گفت...

آخ سعید ..
آخ !
یادته بعد همایش ها می گفتی اگه سی دی گیرتون نیومد براتون می فرستم و ما ذوق می کردیم ؟؟
.
.
هنوز دنبال اون کتاب تبلیغاتی ام ..
هنوز دنبال اون پیکسل های کوچولو با عکس میر و اون پرنده ی سفیدم ..
هنوز دنبال همه چیز اونموقع می گردم ..
کاش همه شو داشتم .. داشتیم .. با همون شور و شوق ..

مهتاب گفت...

می گم که ..
بیا سیستم کامنت هات رو به همون حالت قبل برگردون !
ما جنبه نداریم گویا !
D:

سعید گفت...

جنبه نداری ولی لطف داری. مهتاب! دیروز کلی پیکسل گیر آوردم. برات میارم. به همراه کتاب و سی دی. یاد این سریال ِ می افتم که شیطان هم زن می شد هم مرد. وسوسه.... وای

پرند گفت...

مرسی از لطفت :)
نوشته های من ارزش منتظر شدن نداره ..

من خودم هم آقای رئیس جمهور رو کتابش رو ندارم
بصورت اسکن شده دارم و فایلشو آپلود کردم اینجا برات
http://www.fileden.com/files/2009/6/29/2493278/President.zip

ارزشش رو داره که پرینت بگیری و بخونی ..
اون روزهای بر تب و تاب اصلاحات با این که بچه بودیم ولی همشو این کتاب مثل فیلم جلوی چشمات نمایش میده
مثل یه داستان مصور

در مورد کتاب های مسعود بهنود هم اگر مقاله هاش رو می خوای "پس از 11 سپتامبر" ، "شاید حرف آخر" و "حروف" هست
البته شاید حرف آخر رو من فقط یه جا اونم انتشارات مروارید تو انقلاب دیدم

و اگر قصه های تاریخیش رو بخوای من تعریف "از دل گریخته ها"، "کشتگان بر سر قدرت" و "امینه" رو شنیدم
خودم از دل گریخته ها رو خوندم و خیلی خوشم اومد (اینو می دونم که لغو مجوز شده!)
اون دو تا رو هنوز نخوندم
خانوم هم گیر نمیاد اصلاً

ولی جداً "در بند اما سبز" رو بدجوری از دست دادی
بدجورییییییییییییییی :((
خاطرات زندانش بود
اون احساس نابش تو به تصویر کشیدن شرایط زندان
احساسش از اسارت در وطن
.......

پرند گفت...

سبز ماندم، سبز خواهم ماند. تا زمان دارم. تا زمین پیداست
تا صنوبر هست - یا به قول شاعر کاشان شقایق هست -
تا صدایت می توان زد
تا یکی در کوچه می خواند.
تا کسی یاد تو را -در آینه ی کوچک و هر چه محو خاطرش- محفوظ می دارد
تا تو را دارم -ای همیشه در دلم بیدار- سبز خواهم ماند
در سکوت 682، 56، یا در غریو و ازدحام 350، در هر جا ...
در حریم منع و بند -یا بازجوئی و چون و چند- در آن گرانی لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم، درد بردم، بغض کردم گاه، گریه هایم را فرو خوردم ..
اما با امیدت - ای دل امیدوارم گرم از تو- سبز خواهم ماند
.
.
.
اینو اول کتابش نوشته ..

پرند گفت...

وای سعید
منظورت از پیکسل هموناست که روش عکس موسوی بود ؟؟
وای من یه دونه دارم روش نوشته میرحسین موسوی تو ورزشگاه حیدرنیا دادن بهم
انقدررررررررررر دوسش دارم
اون روزا هر کی میدیدش با یه نگاه خاصی با حسرت میگفت از کجا آوردی اینو ؟
انقدر وصلش کردم به خودم که خط خطی شده !
تازه همش غصه می خوردم که چرا عکس موسوی روش نیست و اسمشه فقط ! :دی

پرند گفت...

میگم که
دیگه راجع به کتاب ننویس ! :دی
این چه وضعیه این جا درست شده آخه ؟
چت روم شده !
من شرمسارم واقعاً !
ولی باور کن خیلی جلوی خودمو میگیرم که کمتر از کتاب حرف بزنم ! :-|

مهتاب گفت...

اشکم دراومد ...
نمی دونی چقدر حسرت تک تکشون رو دارم ...

الهه ناز گفت...

وای!بچه ها من یه دونه از این کتابا رو هم نخوندم!:(
اونایی که هست رو از کجا می تونم گیر بیارم؟
آدرس کتابفروشی یا انتشاراتش رو میشه یکی تون برام بفرسته؟

مهتاب گفت...

الهه ی نازم کی میای تهران بریم انقلاب رو با خاک یکسان کنیم برگردیم ؟؟
D:

سعيد گفت...

خيلي قشنگ بود اين نوشته ي ابتداي "دربند اما سبز" پرند. فوق العاده بود. واي خيلي محبت كردي كه آقاي رئيس جمهور رو برام آپلود كردي. خيلي مردي... يعني خيلي زني. پيكسل هم هموناست كه شما مي فرمائيد. براي شما هم ميارم حالا اتفاقا بايد راجع به كتاب بيشتر بنويسم. يكي از لذتهاي من حرف زدن راجع به كتابه. حالا مجاب شدم برم تك تك كتاباي بهنود گير بيارم، بخونم بعد بدم شما هم هر كدومو نخونديد بخونيد.

سعيد گفت...

يه برنامه بذاريد دست الهه ناز رو بگيريد بياريد تهران بريم انقلاب كتاب بازي. يه دوستي دارم اسمش مهرنازه. اونم خيلي خوره كتابه. كلي هم كتاب خونده. يه سبز متعصب هم هست. همين

مهتاب گفت...

منتظریم هاااا
بنویس دیگه !
قول می دیم دیگه کامنت دونی رو با خاک یکسان نکنیم !
D:
.
.
.
اون تونل توحید من افتتاح شد !
D:
قدمتون سر چشم !

الهه ناز گفت...

مهتاب!اون هفته می خواستم بیام تهران ولی نشد!
ولی حتماً حتماً میام!
....
و اینکه به شیما گفتم چسب زخم و دو قطعه عکس4*6ابراهیم رها رو برام خرید.دل تو دلم نیست که زود شنبه بشه بیاد خونه و کتابا رو بهم بده.البته دلم برای خودش هم خیلی تنگ شده!;)

الهه ناز گفت...

وای!سعید!یکی از توجیه های بابا واسه اسمی که برام گذاشته این بود که خب!اینم یه اسمی هستش مثل مهرناز و فرحناز والناز و گلناز!!!;)
.....
من نمی تونم لاگین بشم توی وبلاگم!تو چرا نمی نویسی؟
.....
راستی!خیلی وبلاگت رو دوست دارم ها!شدیداً احساس راحتی و صمیمیت می کنم اینجا!دور از جونش انگار خونه خاله ست!

پرند گفت...

اصلاً سعید خصلتش همینه الهه
هم خودش هم وبلاگش
یادمه اولین بار که نوشته های ۳۶۰ش رو خوندم چقدر احساس راحتی کردم
انگار که خود ِ مکتوبم رو می‌خونم
خیلی از دغدغه‌هایی که همیشه تو ذهنم بود و نوشتنش از عهده‌ی من خارج بود تو بلاگ سعید می‌خوندم..
یادمه بین همه‌ی نوشته‌های شاهکارش دوتاش رو از همه بیشتر دوست داشتم..
یکی نوشته‌ی‌ بی‌نظیری که برای انصراف خاتمی از کاندیداتوری نوشته بود به اسم "آن مرد در باران رفت"...
و اون یکی یک متن فوق العاده به نام "زنانه‌ها" که بهانه‌ی نوشتنش هم خانم میم عزیز بود...
و من چقدر خانم میم نازنین رو دعا کردم که بهانه‌ی نوشتن چنین متنی شد... ;)
و کلی نوشته‌ی تاپ دیگه که اگه بخوام بگم باید من این‌جا بجای سعید پست بذارم!! :دی
با اجازه سعید.. با حفظ کلیه حق و حقوق کپی رایت من همه‌ی نوشته‌های منحصربفرد ۳۶۰ت رو سیو کرده دارم و گاهی می‌خونمشون!
اجازه دادی دیگه الآن مثلاً؟! :دی

پرند گفت...

وقتی تو هستی احساس می‌کنم اون روزا هنوز هست...
اون روزا که همه بودیم...
اون روزا که مجرم نبودیم...
اون روزا که بودن هنوز جرم نبود...
اون روزا که سبز خود زندگی بود...
اون روزا که این همه درد نبود...
.
.
.
دلم برای صفحه‌ی اول "یاری" بدجوری تنگ شده...
کاش مثل "موج" قابل رؤیت بود هنوز...
حتی بی‌صدا...

پرند گفت...

جای علی خیلی خالیه...
واقعاً تو چه دوستی هستی آخه که یه ایمیل نگرفتی ازش؟؟ :-w
حالا باید منتظر بشیم تا همون جریان دیدار اتفاقی من و الهه (خواهر مکرمه) پیش بیاد! :دی
گوششو بگیر بپیچون بنشونش سر "بیم موج"ش! :دی

پرند گفت...

ممنونم سعید...
ولی اینطوری بهتره! :)
به قدر کافی با پاره‌ای مظلوم‌نمایی‌ها عمومی شده!
احمقانه‌است اگه بخوام ازت عمومی‌تر نشه!!

پرند گفت...

کلاً کامنت بعضی وقتا چیز خوبی نیست! :دی
بهتره نباشه!
مثلاً یهو دیدی الهه‌ی خواهر اومد این‌جا کامنت گذاشت به من فحش داد!
بعد تو هم کامنت گذاشتی همین‌جا و همه جا و ازش تشکر کردی!!
بعد دیگه من این‌جا هم کامنت نذاشتم!! :دی
البته جاهای دیگه میذارم! :دی

مهتاب گفت...

دیدی راست گفتم سعید اون پست زنانه رو ..
دیدی پرند هم گفت !
ببین چه تله پاتی ای داریم ما !
;)

مهتاب گفت...

کتاب الهه چی شد راستی ؟؟
کی بیایم رونمایی ؟؟

پرند گفت...

اوه راستی!
البته من بابت نسبت دادن چنین مثال شرم‌آوری به انسان‌های متشخصی مثل تو و الهه شرمسارم! :دی
الهه بانو تاج سر بنده است!
فحش که هیچ چماق هم که بیاره
میجنگم! میمیرم! کامنتمو میذارم!! :دی
البته اگه زودتر برنگرده سر درس و مشقش تو کلاس بیم موجش احتمالاً این سناریو برعکس روی خواهد داد!! :دی